رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

سلام خوش آمدید

خدایا شکرت. 

از خط زدم بیرون، اما تو نزدی. 

من خسته ام در حالیکه خیلی پرانرژی و شاد و برخوردار هستم، خسته ام. فکرم خسته است. نمی خوام دیگه با قدرت فکر خودم مسائلو حل کنم. میخوام تو با قدرت فکرت حل کنی برام. 

مگه نمی بینی پسرام دیگه خودشون نمیرن سراغ مشقاشون؟ باید من ببرمشون و بنشینم کنارشون و لقمه کنم بزارم تو هاضمه ذهنشون؟  منم میخام از اونا تقلید کنم درباره مشقام.

نمی خوام خودم برم سراغ این مشق

دیگه نمی کشم این بار رو، نمی نویسم این سر لوحه تکراری رو

فکر تعطیل. مشق هم. اصلا غم زمانه خورم ؟ روزه هم بگیرم، فراق یار هم بکشم مشق هم بنویسم؟ 

من و این دل تعطیلم ؟؟به طاقتی که نداریم؟؟؟؟

خودت حلش کن . به من چه! مگه نفرمودی ان الله یحول بین المرء و قلبه...خب بیا بفرما حائلت نمی گم خوب کار نکرد ها نه سبحانک فقط نگا این وضع دل منه  ....

خوش می گذره عجیب اما می بینی که آدم نمی تونه تو خوشیها دنبال او نگرده. مثلا محض اینکه ازش بپرسه تو هم همینقدر خوشت هست؟ یا مثلا  دیدی ستاره بارون رو؟ اون چشمه زلال رو چشیدی؟ 

هوا رو داشتی؟ 

غرور کم کن و با من سر قرار بیا

بس است هر چه نهان بودی آشکار بیا

تو را برای چه عمری  نگاه داشتم؟

شراب روز مبادای من به کار بیا

 

  • Just a tiny bit of dust

میگن لحظات آخر عمر فعالیت مغز خیلی زیاد میشه و تمام خاطرات آدم مرور میشه. تو لحظات بزرگ دیگه هم این اتفاق می افته مثل مواقع خطر یا لحظه وداع با عزیزان یا اون لحظه خاص لعنتی روئیدن عشق که دیگه شیر فلکه لحظات خاص رو باز میکنه تو زندگی آدم

یکی ازین زمانهای پر محتوا و خاص، برام هر سال یکی از سحرهای این ماهه. معمولا یکی از اولین سحرهاش 

حال دختر بچه ای رو دارم که یک سال تو یتیم خونه غریبی کشیده و ناگهان آغوش مادری که فکر می کرد از دست رفته

همه خاطرات یک سال توی قلبم می جوشه و از چشمم سرازیر میشه

نشستم روی مبل و یک جهان درد دل

و امسال دل شکسته داشتم . از چند جا شکسته 

ذهنم اینقدر تند تند تلخ و ترش و شیرین و مهتابی لحظات یک سال و یک عمر گذشته رو ورق زد جلوی چشمهای مامان ، خدا، عشق، استاد....انگار شاگردی که مشق به معلم عرضه می کنه 

اما نه همزمان توی خط خوردگیها و بدخطیهای مشقش از استاد توقع تازه هم  داره.‌..که  اینجا رو خوب نتونستم پس کجا بودی دستمو بگیری

و فقط اشک حرف میزنه 

دل شکسته خیلی گنجایشش بالاست. میشه از ناف زندگی تا ابروی مرگ رو توش جا داد.

و دل شکسته به سر قرار بردن یک تجمل نابه.

و امسال کیه که دل شکسته نداره

امسال فقط تماشای غزه از بشریت کمر می شکنه

ای اهالی سحر رسما سرکاریه جنب و جوشهاتون اگه با شمع دعای شما 

خرمن این افعی جنگ طلب خاکستر نشه

دوباره سربرکرده تا از نو غزه رو زیر آتیش بگیره

کجایین پس سجاده نشینهای بلند مرتبه؟ چرا از دعای شما کاری بر نمیاد؟

اما سحر فشرده ناب من فقط به مرور زخم نگذشت، بیشتر بیشترش تماشای تو بود. تو که الکی میگن یکی هستی.

پس اگه راست میگن چرا هزار بار دیدمت با هزار بو و روی جدید ؟

و صرفا جهت اینکه یادم باشه 

ببین من نگفتمها، خودت گفتی ،  محفل خودمونی بود و اون دعای عسل که قدیمها هر شب همه ش رو می خوندن تو مسجدها، اون دعا سفره هم نشینی ما بود و خودت بهم وعده دادی که قراره همه چیزمون بزرگتر بشه، سفره مون، خونه مون حیاطمون حیاتمون جهانمون و ..... دلمون 

من که با همین کوچیکشم، مخلصتم خودت گفتی میخوای بدی با لهجه داش مشدیها انگار میخواستی بگی کسر لاتی داره برات اگه ندی

خب بده ...کیه که دستتو رد کنه 

جناب ازینا خیلی بزرگترش رو اول دادی 

تو جان دادی، حرکت دادی، عشق دادی 

  • ۹ نظر
  • ۱۶ اسفند ۰۳ ، ۰۷:۱۷
  • Just a tiny bit of dust

اشتباهی شبکه مستند روشن شد. دو ساعت بعد به خودمون اومدیم، دیدیم وسط جمع کردن سفره افطار نشستیم و چهار تا مستند تماشا کردیم. یکی درباره مرد چهل ساله ی گیس بلندی که زندگی خودش و دخترش رو می چرخونه . ام اس هم در حال از بین بردنشه و در ضمن رویای شکستن رکورد گینس در کشیدن تریلی از روی ویلچر رو هم دنبال می کنه

یکی درباره قذافی و اوجش و شیرین کاریهاش برای لیبی و شیرین عقلیش جلوی غرب و شورشها و پایان داستانش

یکیشم یه دختری بود که پدر و مادرش پروازش با پاراگلایدر رو کنار دریا تماشا می کردن و از غصه هاشون می گفتن وقتی دیدن دخترشون مادرزاد فلجه و ممکنه زنده نمونه

زندگی خالیه اگه رویا نباشه:

زادن و خوردن و بزرگ شدن و زائیدن و مرگ 

زندگی خالی نیست  اگر حرکت به سمت رویا باشه:

البته رویای ما باید از یه گزینش خوب بگذره‌ هر چیزی نباید جرات کنه آرزوی ما بشه.

زندگی خالی نیست:

رویا یعنی

نور و شوق و سوز سرمای حسرت  و گرمای وصل و رقص 

شاعر فرمود ای شاخ تر برقصا

قول دادم تحت هیچ فشاری از کوره در نرم. و پایبندی نصفه نیمه به این قول کمکم کرده تا ابعاد دیگه ای از زندگی رو کشف کنم.

جایزه ام هم ورق زدن دفتر خاطرات توه...

راستی که انگار زندگیم از زیستن در کنار خاطرات تو، معنای شدیدتری پیدا می کنه.چون تو از حرکتت نوشتی و تلاشهای عرق ریزت تو رو نوشته ان و حرکت تو همیشه حول عشق بوده...اینه که فراموش نمی شی حتی با جفای زیادی که در حقم روا دونستی.

قول داده بودم دیگه خطابت نکنم و مخاطبهامو  دچار سوال نکنم

این دفعه که نشد 

از دفعه بعد ...

می خرامد غزلی تازه در اندیشه ی ما 

شاید آهوی تو رد می شود از بیشه ی ما

فاضل نظری

  • ۳ نظر
  • ۱۳ اسفند ۰۳ ، ۰۵:۴۷
  • Just a tiny bit of dust

دخترم توسط همکلاسی هایش احاطه شده. به همه چیز خودش و ما و محیطی که در آن فکر می کند شک کرده. حتی اینقدر آرامش ندارد که بشود یک کلمه با او بحث کرد. نگران است و خودش را شکنجه می کند با گریه و داد و فریاد و ضجه

به همه چیز بدبین است و بی انرژی تمام امروز روزه گرفت.

آماده برای اینکه اولین کسی که دستش انداخت، خودش را ببازد. حالا اولی هم نه ولی دومی سومی چرا

دلهره من اما ازین است که یعنی چی میشه؟ 

یعنی می تونم برای جلب توجه خدا یه این ماهو سر کسی داد نکشم؟ با رئیس و ارباب رجوع و فرزند و همسر و پدر خوب باشم. به طرزی مسئولانه و خلاقانه خوب باشم؟

که خدا در این ماه حیات، تازه کنه منو. در این ماهی که هیچ کی دوست نداره تموم بشه. در این ماه گرما و نور

که بعدش سرنوشتمو تو شبهای سرنوشت که درست شبهای اول سال چهارده صفر چهار هستن خوب و شگفت انگیز و برق برفی بنویسه؟ یه جوری که اگه زندگیم فیلم بشه همه بگن فیلم معرکه ای بود مخصوصا آخرش!

دلهره دارم. دلهره دیدار 

و به خودم دلداری میدم میگم نترس همین قدمو خوب بردار. همین امروز رو خوب بگذرون و به کسی تندی نکن. قدم به قدم ...خدا رو چه دیدی شاید خوبی و خوش خلقی، عادتت شد.

من به اینکه مردم دور و نزدیک حلالم کرده اند امید بسته ام. امیدوارم الکی نگفته باشند.

  • ۵ نظر
  • ۱۱ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۱۵
  • Just a tiny bit of dust

یه گندی زدم تو اداره، سه تا معاون وزیر به جون هم افتاده ان یه نامه ام رفته برای بالاتر. زبونمم دراز به کارشناسش گفتم داداش به بالاترشم می تونی بنویسی!

یک هفته است جدی وایسادم میگم مشکل از ما نیس. رئیس سازمانمون عین اسفند رو آتیش داره بالا پایین می پره.

امروز وجدانم بیدار شد گفت برو مطمئن شو تو کارت رو درست انجام دادی

رفتم و دیدم ای دل غافل 

لحظه آخر که دکمه ارسال رو باید زده باشم، معلوم نیست تلفنم زنگ خورده یا چی ....

پرونده مونده پیش خودم و شش ماهه کل ملتها سر کارن.

رسما واااااای 

نمی دونم به کی پناه ببرم

بعد اون زبون درازیها 

وای خدای من 

بعد اون بد حرف زدنها

جرات اعتراف هم نداشتم اما یه پیامک زدم به یکی دو تا از افراد درگیر دعوا

حقا شر شد ....

چی کار کنم ؟ 

اصلا دیگه نمیخام برم سر کار...‌

  • Just a tiny bit of dust

دیشب فالم خوب اومد.‌شب گفتم شاید به خوابم بیاد.آخه پارسال درست همچین شبی اومد به خوابم . نوشته بود بدم میاد از بالا باهام حرف بزنن.جالبه نه؟ این که کسی از روی نوشته به خواب آدم بیاد؟ 

تاحالا خیلی به خوابم اومده. همه ش تعبیر شده. بیشتر وقتها در قالب یه نوشته است. این که تو خواب می تونم بخونمش برام عجیبه. این که بعد از دیدن خوابش ضربانم تند میشه و از خواب می پرم باعث حیرتمه. ولی غم انگیز نیست که متوسل شده ام به خواب؟ 

بهم می خندن عاقلها. ولی تصمیمم جدیه. با یه  عاقل بالغ هم مشورت کرده ام. میخوام به دوست داشتنش ادامه بدم. علامه گفت اولا نیازار معشوقی که نازش خوش است. 

گفتم سید به خدا من آزارم به مورچه هم نمیرسه 

گفت نه بشین قشنگ به آزارهایی که دادی فکر کن 

الکی نیس که برگشته بهت میگه: 

عشق را هم با آزار و اذیت اشتباه گرفتید ظاهرا

خواستم گله کنم از این بگم که همون شب که سید رو به قتل رسوندن، منم بمبارون شدم . مصیبتی بود ها.‌

ولی نمیزارن گله کنی . حتی مادر خودم نمیزاره تا میام یه چیزی بگم خیلی که طرفم رو بگیره میگه برین خجالت بکشین جفتتون

اما سید که کلا طرفدار اونه. خوبه والا صنف شهیدها پشت همن

من از روز اول دیده بودم که این شهید قاتله . دیده بودم که خونمو میریزه اما باورم نمیشد بعد این خونریزی دلمو بهم پس نده

رفتم از ورطه ش رختمو بیرون بکشم، رفتم با یکی دیگه جایگزینش بکنم. چقدر خوشحال شدم که اصول اخلاقی مثل وفاداری جلودارم نشد. رفتم شهرها و دهرها رو گشتم. دنبال جایگزین گشتم.نمک یکی دو نفری گرفت منو. مهمون یکی شدم، چند صباحی. لذت بردم از مصاحبتش. چقدر رند و لر و آزاد بود اما نه با اوهم فقط درباره گم شده ام حرف زدم. درباره قاتلم.

چه خوب شد که فهمیدم عجب روحی رو از دست داده ام. فهمیدم جایگزین نداره، شوخی بردار نیست.

فهمیدم جای خالی او هنوز منو راه می بره. گرچه موجود فرمانبردار و مطیعی نبودم حتی حین سرسپردگی ناشی از این گرفتاری ابدی

اما به هر زور و ضربی بود راه می برد منو. بودنش راهم میانداخت نبودنش پرسه زنم کرده. نبودنش بیش از بودنها در من اثر داره. 

فالم خوب اومده ....اما خبری نیست

  • ۲ نظر
  • ۰۷ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۴۵
  • Just a tiny bit of dust

اوضاع در هم و پیچیده است. مثقال ذره ای از کردارم فراموش نشده. گفتارم و افکارم هم.

و حالا دیگر می دانم که آنچه می کشم و آنچه از شوربختی، شعوری برای کشیدنش ندارم و آنچه دور خودم می چرخاند لحظه هایم را و باقی سالها و حتی تا ابدیتم را 

محصول کردار و رفتار و گفتارم در جاهای مهم و کم اهمیت زندگیست. 

چطور می شود با این همه هم بستگی 

منکر حق شد و عدل و روشنایی .....

کاش بنشینم یک گوشه و به ریز و درشت آنچه صادر کرده ام فکر کنم و مجازات و محکومیتهایش را نگاه کنم 

کاش وقت کنم کاش این را یکی از عزیزانم توی یک دفتر بهم هدیه بدهد...

یک دفتر جادویی که توی صفحه هایش حرکات بی اهمیتی باشد که با آنها دل شکسته ام یا موشک توی هواپیما زده ام یا قتل کرده ام یا دزدی کرده ام 

و در غفلتش نشسته ام روبروی خودم ملول و بهانه گیر و هرزه گرد

  • ۳ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۹:۴۱
  • Just a tiny bit of dust

🔆🔆🔆

 

‏  *نامه عاشقانه از خانمی با تحصیلات ششم ابتدایی که ۱۱۵ سال پیش به شوهر پزشکش نوشته*

 

*نامه خواندنی و عاشقانه از یک زن خانه‌دار یزدی است.*

*وی برای همسرش که در خارج از کشور، درس پزشکی می خوانده، چنین نوشته است.*

*این نامه، در کتابخانه وزیری یزد، نگهداری  می شود.*

 

      *بسم المعطّرٌ الحبیب*

*تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد.*

*این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را، کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.*

*مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد.*

*پری‌دُخت تو بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده..!!!*

*حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.*

*اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه‌ چی چنان نارنج‌ هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!!*

*دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌اید.*

*شب به شب بر گیس می‌مالیم...!!!*

*سَیّد محمود جان،*

*مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی.*

*عرق همه را در آورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.*

*می‌دانید سَیّدجان،*

*زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود، چروک می‌شود، بوی نا می‌گیرد، بید می‌زند، دل ابریشم است.*

*نه دست و دلم به دارچین‌ نویسی روی حلوا و شُله‌ زرد می‌رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.*

*دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز، حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر. به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.*

*شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.*

*چلّه‌ها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد.*

*به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.*

*به گمانم آن قدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.*

 

*دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.*

*زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است، درست هم هست.*

*عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.*

*شما که مَردید، شما که عقل‌تان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیده‌اید و درس طبابت خوانده‌اید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید چه کنم...؟؟؟*

 

*تصدّقت پری‌دُخت*

*بوسه به پیوست است.*

 

*با خواندن این نامه، هر کس می‌اندیشد نویسنده، دکترای ادبیات فارسی داشته، اما اسناد و مدارک، نشان می‌دهد این خانم تنها ششم ابتدایی آن زمان (مشروطه) را دارا بوده* 

 

*مقصود  از ارسال این نامه برای سروران ، دو چیز است:*✌️

 

*اول: یادآوری سطح سواد و قدرت نگارش و انشای آن زمانها و دوران قدیم و مقایسه آن با زمان خودمان.*

 

*و دوم، مقدار استحکام خانواده و میزان وفاداری، ایستادگی، عشق فطری خدادادی و صمیمیت بین زوجین و مقایسه اش با زمانهای متأخر است.*

  • ۵ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۵۰
  • Just a tiny bit of dust

ظاهرا اینجوریه که خدا زن رو برای مرد جذاب آفریده. جذاب تر از اون مقداری که  مرد رو برای زن .خیلی جذاب تر

به نظر میرسه هدف طبیعی این بوده که جنس لطیف تحت الشعاع یک حمایت تضمینی قرار بگیره و اگر احیانا آقای ایکس، کنسل شد آقای ایگرگ بیاد جلو و حتی اگر بلایای طبیعی تعداد مردها رو کم کرد، ارزش و قیمت زنها سرجاش باقی بمونه‌.

من اینطوری متوجه شده ام و شاید اصلنم غرض این نبوده.

اما عملا یه اتفاق دیگه هم در کنار جذابیت زنها ، برای زنها و مردها افتاده.

قدرت تخیل و حرکت مردها اونها رو به هوس همه سیبهای باغ میندازه اما قبلها  خودشونو بهتر به سیب سرخ خانگی قانع می کردند یا حداکثر سبدی سیب بسشان بود. وعلی رغم اینکه

هر روز سیب تر و تازه تری روی نوک شاخه ای جلب توجه می کرده ، به خودشون می گفتن سیب شیرینیه ولی مال من نیست.از زمان بابا آدم تا حالا هم داستان سیب و تازگیش به همین منوال بوده. 

اما در عصر جدید سیبها دم دست ترند، چشمک می زنند، نوک زدن گنجشک وار به هر شاخه و درخت و پریدن از هر باغ به باغ دیگه عادی شده، طوری که سیب آسیب ندیده کم یاب شده.

خدایا نقشه چیه؟ این آغاز سرد شدن کانون خونه ها و کم کم از رونق افتادن کلی سیبه؟ 

این آغاز انقراض بشره؟

گفته بودی اگه از خط بزنیم بیرون ما رو می بری خلقت دیگه جایگزین می کنی

ولی سرورم اعتراض دارم.

تو عشق رو آفریدی و اینقدر روی شاخه های بالادست و دور مخفیش کردی که بشر به وجود داشتنش شک کرد و به هدف از خلقت سیب و سرانجام به خودت

وقتش نیست یه کم کوتاه بیای؟ دیگه طاقچه بالا مد نیست ها.

نمی شد یه جوری میزان جاذبه ها رو تنظیم کنی که تنوع طلبیش کمتر باشه؟ 

نمی شد یه کاری کنی که این همه عمر عزیز انسانها خرج رابطه ها و شکستها نشه؟ 

البته اختیار با خودته ها....ولی نگاه..... راندمان خلقتت خیلی خیلی کم شده ...

اصلا آیا چند در صد انسانها  به هدف خلقتشون نزدیک شدند؟؟؟؟

 

 

 

  • ۸ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۱۴
  • Just a tiny bit of dust

داشتم پیامهای اضافیم رو پاک می کردم

چنتا از پیامهای مهم دوستانم پاک شد

راهی نداره برگرده؟

  • ۳ نظر
  • ۰۱ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۲۳
  • Just a tiny bit of dust