رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

سلام خوش آمدید

باصفا

دوشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۸:۴۷ ب.ظ

صفا را کنار تو حس کردم. دروغ چرا اولش موضوع خاطر خواهی بود. شاگردت می کشید من را به سمتت. خاطرخواهی هم که نه یک جور رقابت. بوی چراغ نفتی اتاقت و فرشهای لاکی و سرمای ناشی از باز و بسته شدن درهای فلزی اتاق بابت آمدن و زانو زدن هم شاگردی ها و کیفیت پایین صوتهایی که از محافل تو مانده هیچ کدام لطمه ای به صفای محضر تو نمی زد. خوب فلسفه و روان شناسی را ریخته بودی توی یک ساختار مسئولیت پذیر. الکی نبود که نسبت به همه احساس مسئولیت می کردم و بیشتر از همه هم آن شاگرد عینکی یقه بسته ی کم حرفت.

سرت را درد نیاورم او که رفت .با شهید شدنی ها رفت همان اولها. آن وقتی که خون جوانان وطن لازم بود.من و باقی هم نشستیم برای وقتی که موی مو سپیدها لازم باشد.که نشد...یا ما را خبر نکردند یا هنوز خوب مو سفید نکرده بودیم و تو چشمهای به راه مانده ما را دیدی و اشکهای ما را و روح مجذوب و در رقابت شکست خورده ما را و سعی کردی به راهمان بیاندازی. و من حرفهایت را می نوشیدم. نوشته هایت را می بلعیدم و در تو و با تو، آن خون جوشنده را که از هر قطره اش یک شاگرد چشم پاک یقه بسته ات پیدا می شد، تماشا می کردم.

امروز یکی از  حاجتهایم را گرفتم. درباره او. یکبار دیگر دیدمش در خواب و یادم نیست برای این حاجت چه نذری کرده بودم.اما عجیب تو ، روح تو صدایم می زنی پای چراغ نفتی اتاق درست. و وقتی همه شاگردهایت رفته اند یک استکان چایی برایم می ریزی و می گذاری  خوابم را تعربف کنم و از هر هجای کلماتم و از هر چرخش چشمم ، عطر او بپاشد توی فضا. می گذاری  هر چقدر دلم می خواهد اشک بریزم  و هی استکان را عوض می کنی و حضرت حافظ را به کار می گیری . بعد به من می گویی تنها کاری که برایم مانده است همین اشک ریختن است وضمنا هشدار می دهی که در این دامگه حادثه باید خیلی با احتیاط حرکت کنم و میدان مین است و همه اش راهوار نیست و لباس سفید اشتیاق را گل و لای دشمنی و فضولی و تهمت خواهد آلود اگر آرام حرکت نکنم  ...و من توی دلم برای او خط و نشان می کشم و حس برتری در رقابت درسی بهم دست می دهد تا جایی که استاد عزیزم تو می شنوی که دارم او را مخاطب قرار می دهم : " بفرما تو برو تند تند شهید شو من اینجا دارم شاگرد خاص استاد می شوم و از این به بعد چایی و اشک و علاءالدین بعد از درس مال من است."

ولی آخرش نفهمیدم این همه صفا مال او  بود که شاگرد مستعدی بود  یا تو  استاد ...بس که در هم ممزوج بودید.....

روحش شاد شهید و روحت شاد علی صفائی

  • ۰۳/۰۹/۲۶
  • Just a tiny bit of dust

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی