نار
فلاسفه به سه موضوع خیلی پرداخته ان
خدا
جهان
انسان
مساله بنیادی چهارم عشقه و پنجمی زندگی
اگر یه روز فیلسوف بشم درباره این دو مدام کار می کنم.
ولی جرات پرداختن به مساله ششم رو نخواهم داشت : روح
مدتی با هگل در پدیدارشناسی روح زور آزمایی کردم....نه روح از همه چیز پیچیده تر است....
پنج شنبه گذشته با محمدم که درود خدا براو دوتایی افتادیم توی جاده های روستایی اطراف کاشون تا بریم ارمک و به استادی که توی ازدواج ما، خیلی نقش داشت تسلیت بگیم فوت پدرش رو....تو راه سعی کردم یه گفتگو با محمد طفلک شکل بدم. خدائیش خدا ، این بنده ات خیلی تا خرخره منو مدیون خودش کرده، چمه که بهش غر میزنم و میگم تو به درد گفتگو نمی خوری؟
من از مساله بنیادین پنجم شروع کردم و پرسیدم زندگی چیه، شوق زندگی چیه چرا تا یه دردی تو شکمم می پیچه خوشحال میشم میگم ایشالا سرطانه
ایشالا زنگ پایانه..
طفلک گرخید و گفت: نچ نچ نچ ببین کارخونه سیمان فیلترش رو استفاده نکرده تمام این روستاها و نیاسر و اطراف رو برده زیر غبار
من عصبانی شدم و گفتم اصلا میرم تو فجازی می پرسم از مردم بیگانه
هی چه صفایی داره ارمک و خاوه و اردهال
همه دیوارها محون همه ابرها شعرن، انقدر وسعت داره زمین، آسمون هوا که یاد ایام ازل می افته آدم. اصن آسمون درش بازه . چن جا توی مسیر سهراب روی دیوارها نقاشی شده بود.
همه جا دنبال حل مساله تو ، او و حتی خودم هستم....
توی امامزاده محسن، وقتی با دکتر سلام و تسلیت رد و بدل کردیم دلم خواست بگیرمش به حرف: استاد عشق چیه ؟ این چه نونیه تو سفره ما گذاشتی و محمد رو بندازم وسط....ولی استاد عین همون روزها نگاهشو دزدید ....ای بابا از پیرزن که رو نمی گیرن
عوضش رفتم یه گوشه و قرآن باز کردم.
آیه آمد:
فلما قضی موسی الاجل و سار باهله انس من جانب الطور نارا
آمدم نشستم کنار محمد و در گوشش گفتم این آیه جواب سوال آدم بیاد یعنی چی؟
چشماش درخشید و گفت خیلی خوبه، معنی یه شروع خوب رو میده
- ۰۳/۰۹/۲۶
واقعا با شما آدم توی یه لیگ دیگه زندگی میکنه
امکان وقت گذروندن خیلیییی بیشتر با شما رو از خدا خواستارم
که دوباره «روح» ام گرفتار گردابها و سیاهچالههای بدی شده