جادو باطل شده است
کم کم رنگ واقعیت پیدا میشود. از ایده آلیسم دست می کشی، از تماشای چشمی که با عشق نگاهت می کند دست می کشی، یعنی دیگر هر چقدر دکمه نمایشش را توی خیالت می زنی، لود نمی شود. به جایش یک جوان اخموی سیگاری می بینی که دود سیگارش را به تو و به باقی جهان ترجیح می دهد و خیلی هم از تو شاکی است ....و از یک جایی به بعد شاکی هم نیست، حتی فکر هم بهت نمی کند. و برایش هیچ چیز مهم نیست و تو هم نسبت به او فقط کمی حس تقصیر کاری داری و بس.
دیگر از ایده آلیسم خبری نیست
تا بود تا خبری بود تا می توانستی به پلک زدنی در آن سرزمین جادویی ببینی خودت را و حتی گاهی نمی توانستی از آنجا بیرون بیایی، همه چیز مایه مستی و بهره بود . برای همه چیز جان داشتی.
آن جوان سیگاری تو را به آن سرزمین با اشاره ای راه نما شده بود. خودش پادشاه آن سرزمین بود . جهانی که موازی جهان واقع جریان داشت و به جهان واقع انرژی ارسال می کرد.
خودش آنجا دلبری و دلستانی داشت. و تو را اشتباهی با خودش همراه کرد. تو مثل جوجه هایی که اولین نفر بعد از تخم بیرون آمدن را دنبال می کنند، مدتی دنبالش کردی، فکر می کردی خالق و قیوم این جهان زیبا و دوست داشتنی اوست و اگر او نباشد تو نمی توانی آنجا دوام بیاوری
شاید هم واقعا نتوانی دوام بیاوری
مهم این است که دیگر دکمه ورود به آن جهان ایده آل رویایی موازی؛ کار نمی کند.
مهم این است که جادو باطل شده است.
مهم این است که از ارمنستان آنجا، دیگر چلیکهای شراب به دارالمومنین تو قاچاق نمی شود.
می ارزد، به اینکه دیگر راه بیهوده نروی می ارزد.
خدا کند این هروئین مجانی را ترک کرده باشی. می دانی آخر خطرناک است....مجانیش هم گران است.
- ۰۳/۰۹/۳۰