این همه خود تو می کنی
آن روزها که هنوز گوشی تمام اوقات فراغت و کار را در دست نمی گرفت،آدم وقت زیاد می آورد و کتاب چه خوب بود. و البته کتاب خوب هم باید کسی معرفی می کرد به آدم. کتابی که بخواهی اش، بخوانی اش و تو را به سرزمینهای جدید ببرد. در یکی از دوره های پوست اندازی بودم. همان دوره ای که رومن گاری فرمان خواندن هایم را به دست گرفته بود و می برد توی کتابهایش هر جا که می خواست. مثل یک مجاهد خون دل خورده و سرانجام از پشت پرده ها سر در آورده، همه آرمانها را ریشخند می کرد.خواننده که من و امثال پسردایی هایم باشیم جوگیر می شدیم و درودها به روانش نثار می کردیم که آفرین دمت گرم چه شجاعتی چه گزندگی قلمی چه طنز تلخ حقیقی ای...کتابهایش را دیوانه وار از هر گوشه کنار کتاب فروشی و کتابخانه ای گیر می آوردیم و به هم امانت می دادیم. حلالش باشد همه آن همراهیها که با جان و دل با او کردیم و همه آن دعاها که برای آرامش روحش، معصومانه خواندم من یکی. چون دلم نمی خواست بخاطر خودکشی در عذاب باشد!!!! چققققدر دریغم می آمد ازین بچه یتیم بسیار به سر دویده که در نیروی هوایی فرشته صفت فرانسه، بخاطر انسانیت ، علیه نازیها جان فشانیها کرده بود و تا لب لب مرز شهادت رفته بودو بعدها در مدارج سیاسی ترقی ها کرده و سفیر فرانسه در پنجاه و چند کشور جهان از شرقی و غربی شده بود و بعد در دهه شصت میلادی با آن رمان گزنده ی مردی با کبوتر ، حقیقت هیچی و پوچی سازمان ملل را در اوان تاسیس به نیش قلمش، فاش کرده بود. چرا از او نپذیرم که آرمانگرایی آدمهایی که سرشان به تنشان زیادی کرده، نهایتا توسط مطامع قدرت طلبها، مصادره می شود. مگر این مرد نستوه خودش تمام این مسیر را زندگی نکرده بود؟ آن وقت باور کردن اینکه دین یا آرمان افیون توده ها و گول زنک بچه دانشجوهای سودایی است اصلا سخت نبود. و همین طور هم شد. پسردایی هایم که در بچگی بزرگترین خوشیمان سرود خواندن بود ،" به لاله در خون خفته "خواندن، " که راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید " خواندن و به اوج رسیدن....روزی یکی پس از دیگری خداحافظی کردند و رفتند تا به سرزمینهایی بروند که در آنجا از بوی گند ایدئولوژی و آرمان طلبی دور باشند....
من خیلی غصه خوردم به هر دوتایشان گفتم شما دارید از دامن یک ایدئولوژی شناخته شده به دامن ایدئولوژی دیگر مهاجرت می کنید . منتها خودتان خبر ندارید.
راستش این روزها که به چشم دیدم آرمان فلسطین برای خیلیها در حد یک پرستیژ و عکس یادگاری، کارکرد دارد و یک نوع کلاس است و نه یک مساله و دغدغه بیشتر به رومن فکر می کنم. در خیالم با همه چفیه بسته های سنگ پرت کن و موشک انداز از فتح و جهاد اسلامی و حماس به بحث می ایستم. به همه شان می خواهم بقبولانم که نمی ارزد رها کنید نه آن مسجد که توی دو تا مثلث گیر افتاده، راضی است دنیا اینطور به هم بریزد و نه شصت هفتاد سال زندگی دنیا و یک تکه زمین که روزی کشورتان بوده به این همه خون و خون ریزی می ارزد. رهایش کنید این دیو صهیونیست را ....و مهاجرت کنید.
هر چند نمی توانم از تمام قد تعظیم کردن به آن گروه زجر کشیده دور دست، دست بردارم. آنها که می گویند تا دست از سر غزه برندارید دست از سر کشتیهای تجاری شما برنمی داریم. همانها که بمب خوردن و
موشک خوردن، در این راه خوشحالشان می کند چون از خجالتشان در مقابل غزه کم می کند.
به نظرم کار این مردم، ارمان طلبی نیست. یک واکنش زیبای انسانی است که شاید روزی روزگاری بشر چنان رشد و اعتلایی پیدا کند که این شیوه سد کردن راه تجاوز را کاملا طبیعی و به دور از سیاست ورزی، اجرا کند.
اما اما
در خار و میخک یحیی سنوار
سرانجام چیزهایی پیدا کردم برای مقابله با رومن گاری....برای دفاع از همان مسجد میان مثلثها...برای ترجیح دادن خونریزی به آرامش زندگی روزمره
موضوع آرمان طلبی نیست....اصلا هیچ آرمان انسانی ای به این همه نمی ارزد....موضوع وطن پرستی، مقابله با غاصب و زورگو، مبارزه با سرطان نژادپرستی و اینها هم نیست...
موضوع این است که این همه خود تو می کنی....
ههنا مصارع عشاق و معارج القلوب
همه چیز سر تو است....بزرگترین جنایات بشری را شخص شخیص خودت نظاره کرده ای در تمام طول تاریخ و امضا کرده ای رخ دادنش را. انکار نکن.
تو تصمیم گرفتی هر کس دوستش داری و دوستت دارد سر از این سرزمین در بیاورد، گرسنگی و سرما بکشد، کودکان شیرینش یخ بزنند ، تکه پاره شوند، و آتش بسته نشود....اینجا را هزار و چهارصد سال پیش به همین مناسبت معراج گاه آسمانت گذاشتی...
بی تو به سر نمی شود.برای همین رومن گاری با آن روح بزرگش، بی تو کارش به خودکشی کشید.
قیمت رسیدن به خودت را خیلی بالا برده ای
کاش، کمی تخفیف بدهی
- ۰۳/۱۰/۰۶