نفرتی پرانگیزه و هدفمند
مرز بیگانگی و یگانگی باریک بود همیشه و ما این را می دانستیم....مرز دوست داشتن و نفرت هم
آبدارچی وارد سالن شد با بساط چایی، بادی به غبغب انداخت که امروز همه روی جهان زیر ...ئه ببخشید یعنی گفت امروز همه باید از من چایی بگیرید و الا...
رئیس زنگ زد به نگهبانی و به شوخی گفت قربان صبح به صبح آبدارچی های ما رو بگردین ما اینجا امنیت نداریم.
کارشناس مالی هم مزه آمد که بیست و نه دی روز جهانی آبدارچی نام گذاری شده.
دیدم راستی راستی داریم آبدارچی را شبیه نژاد جدا نگاه می کنیم و این خوب نیست، برای طی کردن بیگانگی ، از در یگانگی در آمدم و گفتم: واللا بابای من سی سال آبدارچی بود، یکی این کارها رو نکرد...
رئیس کمی فکری شد. دوست داشتم فکرش این باشد که این یه الف بچه که همه را مچل کرده، مال طبقه آبدارچیهاست....
و بعد با خودم سرخوش شدم. یاد همه یگانگیهایی که تهش یک جور بیگانگی کریه برملا شده بود هم افتادم.
مثلا یاد آن یگانگی که با تو احساس می کردم. دروغ است اگر بگویم یادت نمی افتم اما دروغ تر آنکه اصرار کنم هنوز همان نظر اول را دارم. گرچه گفتن ندارد که خودت بازتابی از آنچه من میبینم را داری و از این نظر یگانگی هنوز برقرار است.
اما حقیقت تلخ و بیدار کننده درباره ما، درباره یگانگی خیالی ما اینست که حسابی درگذشته و از او بیگانگی نوک تیزی به جا مانده که تمام گذشته را جراحی می کند.
حالا من مانده ام و تو ای بیگانه ی زخمی
ببخش که دیگر دوستت ندارم و دوستی مان مثل یک چرت شیرین پاره شد. عوضش آسمان را نگاه
هنوز با هر غریبه ای یگانه است. از وقتی آن پتوی یگانگی با تو از رویم کنار رفته است، آسمان پتوی من است و روحم به یگانه ی معروف ، چهار چنگولی چسبیده است.
بیگانگی سرمای سختی است.و نفرت فنری آهنین
اما خبر خوب اینست : این نفرت زنده و هدفمند آمده است تا تمام چیزهایی را که عشق، نرم کرده بود سفت کند.
- ۰۳/۱۱/۰۱
دیگ به دیگ میگه روت سیاه :)
عمیقا معتقدم توی روزمره که آدما سیاه یا سفید محض نیستن، نقطه مقابل علاقه نفرت نمیتونه باشه. نفرت هم یه جور توجه حساب میشه! اون وقت که به غریبگی و بی تفاوتی برسی تازه میتونی بگی نه خانی اومده نه خانی رفته.