به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

کاوش در قلب

جمعه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۳، ۰۴:۵۷ ب.ظ

بعض حلواها، اسم بردن ازشون دهن رو شیرین می کنه.

مثل عشق

خودم دیدم معصومه چهارساله حداقل از سه سالگیش دنبال عشقه. خودم شنیدم با صالح سه سال و نیمه درباره اش حرف می زدند و چقدرم جدی. پارسال صالح بهش می گفت من تو رو خیلی دوست دارم. من زری رو هم دوست دارم. من فاطی کوچولو رو هم دوست دارم. معصومه تمام صورتش یه سوال شد ، یه عطش سمج. برگشت گفت: صالح تو کی رو دوست داری پس با این حساب؟

امسال که باز یه گوشه صالح به معصومه گفت من تو رو خیلی دوست دارم، معصومه واضح و جدی پرسید: فقط منو دوست داری؟ صالح هم که متاسفانه دروغ گفتن رو بلد شده گفت آره

کاش وقتی در دلم باز بود توش سیر می گشتم کاش کشفش می کردم. عین تپه های باستانی....

دارم جز از کل رو می خونم. همه ش تقصیر هگل بود که سراغ همچین رمان ذاتا فلسفی ای رفتم. طناز و تاریکه. انگار یک آفرینش ادبی با نیرویی شیطانی

از دستم نمی افته کتاب دهشت انگیز مدهوش کننده

چای نبات باید روی این کتاب خورد

باید از عشق حرف زد

حاضرم عشق خیالی یه سایه رو به دل بگیرم تا از تاریکی شیرین این کتاب بیرون بیام...

ولی نه موفقیت در یک عشق خیالی هم، نصف شکست   توی یه عشق واقعی مزه نداره

مخصوصا برای کسی،که همیشه شکست خورده. شکست واقعی در همه چیز

پیش از این هر چیز که پروژه ام بود شکست می خورد

ماست بندی در کلاس اول راهنمایی

بافتنی در درس اختیاری اول دبیرستان

آشپزی در اولین مهمونی بعد عروسی و بعدیهاش...هنوز هم هر چی می پزم به سختی خورده میشه و هر بار یه دلیل جدید داره. قسم می خورم تا حالا دو بارهم به یه دلیل واحد غذام بد نشده.

اولین کد نویسی در دانشگاه  کار نکرد و دومین و سومین و آخرینش

واسطه گری هام برای ازدواج هم معمولا نشده به جز یکی دو مورد که خدا به خیر کنه

من حتی در اثبات وجود داشتن خودم به یک آینه هم شکست خورده ام

شکستهام امضای خودمو دارن، اصلا دی ان ای منو دارن ....اینه که عزیزن برام

و تپه تلمبارهای شکسته ی من از پروژه های عمرم چه چیز مهمی رو کم داشت اگر شکست در عشق بهش اضافه نمی شد

من معتاد شکست خوردن و یک دم چایی خوردن روی فجایعی که به بار میارم هستم

حتما برای دنیا وجودم لازم بوده...

اگرم نبوده خیالی نیست.عشق و دیدن یک لحظه نور و گرماش و درک مغناطیس مقاومت ناپذیرش حتما برای روح گرسنه ام لازم بوده...گیرم که گیجاگیجی این برخورد لحظه ای با عشق،  باعث در خواب راه رفتن و تصادف کردنم با یه تریلی شده باشه.

امروز روز بزرگیه...دلم بیشتر از همه شکلانها و شیرینی شربتهای جشنها، آفرینش میخاد ...آفرینش لباسی بر پیکر عشق.

دلم یه آفرینش ادبی میخاد ...یکی با امضای خودم با دی ان ای خودم‌...یکی شکست خورده ولی شکستی که تراشش داده باشه، شیشه ش رو الماس کرده باشه...

دلم تو رو میخاد...تو .....کاش پیدات بشه باز

 

  • ۰۳/۱۱/۲۶
  • .

نظرات (۱)

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌
  • از وقتی کامنت آخرتونو خوندم یه استرس عجیبی منو گرفته که نکنه حواسم نباشه تمجیدتون کنم و کدورت بر رابطه‌مون سایه بندازه :)))

    ولی از اینجور پست‌هاتون خوشم میاد

    کلی خندیدم به اون قسمتی که گفتید غذاهام تا حالا دو بار هم به یه دلیل واحد بد نشده

    چقدر شیرینید شما آخه...

    (آخ آخ ببخشید تمجید کردم)

    شیرینی ولی نمی‌زنی دلم را...

     

    پاسخ:
    دقققییییققا الان داشتم به بی در و پیکر بودن نوشته هام فکر می کردم و نتیجه می گرفتم سلامت روانیم مخدوشه 
    خوشحالم کردی با لبخندت به جمله ام
    راستی می خواستم حرفمو در مورد جز از کل پس بگیرم....هرگز این کتابو دست نگیر

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی