به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

وا میدارند از خودت بزنی بیرون

پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۴، ۰۳:۵۸ ب.ظ

بعضی آدمها، مواجهه باهاشان دردسر است. به زحمت می افتی بابتشان. چیزی در آنها هست که آشوبت می کند. ملاقاتشان تو را برای  خودت ، تکراری و خانه ات را  برای زندگی تنگ می کند. می خواهی محض رفع یک کشش مبهم، دنبالشان چند قدمی راه بیافتی و سعی کنی خودت را قانع کنی که چیزی نشده که.. اگر مواظب نباشی طوری می شود که مضحکه مردم می شوی.

اتفاقی که پارسال، چنین روزی بعد از برگشتن از تجمع میدان فلسطین، توی بی آر تی  برای ما افتاد. واقعا مردم از دیدن چهره من و زهره و آن چهار تا بچه گرمازده که روی کول و کنار پاچه مان بودند، اول تعجب کردند و بعد که خیلی بهشان فشار آمد زدند زیر خنده.

و امروز که نگاه می کنم تا حدودی حق داشتند. 

تو نگاه کن زنی، بچه به بغل و عکس چهره سرخ و سفید مرد غریبه ای در دست، نتواند جلوی قطره هایی که روی صورتش راه می افتد را بگیرد.

موضوع سخت بود. برای آنها که آن مرد را  نمی شناختند  یک جور، برای مایی که اسم و چهره اش را (و نه بیشتر)  از حداقل بیست سال پیش می شناختیم، ده جور.

چیزی که آن روز اذیتم می کرد تعرضی بود که به دقیقا مهمان نوازی و شرف من و کشورم شده بود و بو برده بودم که احتمالا  به سادگی از پس دفاع از شرف هتک شده برنیاییم . چیز دیگری هم بود، این مهمان کشته شده، پناه و پدر دومیلیون از ستمدیده ترینهای زمین بود....

اما چیزی که امروز، هنوز هم اذیتم می کند آشنایی مختصری است که با صاحب آن چهره و لقب و اسم پیدا کردم.

اینکه در الشاطی غزه، کودکی و جوانی را به فقر گذرانده، اینکه اهل حال و ذوق ادبی بوده و دکتری ادبیات داشته، اینکه دست از ایستادن برنداشته، اینکه بابت تردد به ایران از ورود به وطنش محروم شده، اینکه صاحب آن وسعتی بوده که میانه ی شکرآب شده ملتهایی را دوباره اصلاح کند،

اینکه فقط روز عید فطر قبل شهادتش، چند فرزند قربانی کرده...

نمی دانم آن چیزی که این مرد درون سینه من روشن کرده چیست و چرا اینقدر مهیب است 

و الا من آدمی نبودم که  پارسال عکس او را روی دست بگیرم و تمام مسیر ایلام تا مهران، مرز تا نجف و نجف تا کربلا با خودم حمل کنم ...و با عربی دست و پا شکسته جواب سوال عراقیها را بدهم...در مورد اینکه ایرانی هم روی مهمانش حساس است، همانقدر که میزبانهای ما روی ما حساس بودند....

من روی اینجور کارها را پیش ازین نداشتم....

نمی دانم داستان چیست، حالاکه بادداشتی از محسن فائضی درباره اش خواندم، ببشتر فهمیدم که هر مردی جایگزین ندارد.

گر چه پیروان زیادی  خواهد داشت...

  • ۰۴/۰۵/۱۰
  • .

نظرات (۳)

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • دنیا،

    جنگلی ست بی قانون.

    گرگ‌ها

    گوسفندان را می‌درند،

    و درختان

    بی‌تفاوت

    به تماشای خون نشسته‌اند.

    خورشید،

    گرم می‌کند قاتل و مقتول را.

    و ماه،

    بر زخم‌های کهنه و تازه

    یکسان می‌تابد.

    فریاد مظلوم

    در هیاهوی باد گم می‌شود،

    و جهان،

    همچنان به چرخیدنِ خود ادامه می‌دهد.

    بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد.

    ---

    «اوقات»

    پاسخ:
    بله حق با شعر شماست 
    دنیا جای بدیست ، تنگ است تاریک است
    اما بعضی آدمها ماموریت دارند که دنیا را برای آدم  تنگ تر کنند فقط به واسطه گشادگی چشمها و روح هایشان

    و مایی که خون هنیه رو فروختیم و تا سید حسن رو نکشته بودن به خودمون نیومدیم....

    پاسخ:
    شرم 
    حلالمون کنه خودش و ملتش...
    شایدم چیزهایی در میون  بود که ما نمی دونیم 
    شاید عذر موجهی داشتیم

    بیاید در موردش به آرون بوشنلِ شهید متوسل بشیم....

    پاسخ:
    یا خود خدا 
    امروز داشتم به این مرد فکر می کردم 
    به این ارتشی آرمانگرای آمریکایی 
    به جسارتش در ناامیدی 
    به آتشی که دوش کشید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی