گزارش پیشرفت پروژه
گاهی فکر می کنم درون یک برنامه با تنظیم دقیق راه می روم. برنامه تعیین می کند که کدام کتاب را از کدام قفسه بکشم بیرون کی و دقیقا بعد کدام کتاب و قبل کدام یکی ...
برنامه دقیق، کاری می کند که فکرم از سوالها پر شود و بعد راهی نشان می دهد که جوابها را به دست بیاورم. با نیروی تفکر خودم هم به دست بیاورم . این برنامه می خواهد از من آدم آگاهی بسازد و حواسش هست که چقدر پیر و خسته دل و ناتوان شده ام و بنابراین در فواصل منظم من را یاد روی تو می اندازد که جوان بشوم و بتوانم درسم را بخوانم.
توی برنامه آمده است که گرفتاریهایی که برای دل انسان پیش می آید عمومیت دارد همانقدر که همه و همه چشم دارند . همه و همه باهوش و معلول ذهنی هم که باشند به نوبه خود دچار می شوند به یک چیزی که اسمش را نباید بیاورم. علایم آن چیز، خیلی مشترک است و معمولا خیلی راحت با یک جرقه اتفاق می افتد و همین جرقه توانایی دارد که سالهای سال ایجاد آتش کند و از وقتی آتش اختراع شده زندگی انسان دچار تحولات و پیشرفتهای بزرگی شده این را توی درس هشتم کتاب مطالعات جواد هم نوشته اند حتی! و برنامه این بوده که من این جمله را بعد از جرفه و ملاقات با آتش بخوانم و البته مهارت مهار آتش به همه داده نشده و شاید فرق انسانهای موفق و مفلوک هم در همین مورد باشد.
طبق برنامه باید رسانه ها دیروز کاری می کردند که من یک هم دانشکده ای سال پایینی را ببینم و متوجه بشوم که ما را نمی بیند و بسیار خوشش شده است و دارد همینطوری موفقیت روی موفقیت می گذارد و طبق برنامه باید حالی ام می شد که من آنطوری که خودم فکر می کردم مادرانه خواهان رشد و پیشرفت دیگران هستم نبوده ام و خیلی هم حسودی ام شد و اصلا دوست نداشتم نه او و نه دیگری را در این بلندی ببینم.
بعد در سکوت خبری خاصی که معمولا بعد طوفان رخ میدهد وارد خانه بشوم . بعد کاغذی بردارم و برای اینکه خانه ام را آباد کنم طرح و برنامه هایی بریزم و بعد بعنوان تنها رفع خستگی بیایم و فیلمنامه فیلم شیدا را بخوانم و از چهار تا کلمه رزمنده ی شهید به شیدا دوباره فیل تنبل و خیال پرداز وجودم یاد هندوستان بکند و روزم از نو بشود و آن قصه تکراریِ تقریبا می شود گفت ازلی، برنامه سینماهای کل کشورم بشود و یادم برود که قرار بود کلی فکر کنم که چه کارهایی می توانم با جواد و علی و دیگری و دیگری انجام بدهم که جنبه رشد و آموزش و اینها داشته باشد و روی سرنوشتشان تاثیر مثبت بگذارد و ....
بعد چون روزه بوده ام دعای دم افطارم را این قرار بدهم که خدایا آدمم کن و نیت رشد بهم بده و در طریقه حق قرارم بده و شک توی کارم نیاور
بعد بیایند ببرندم دانشگاه تهران تا از دست این مهدی رسولی که یواشکی دارد نقشهای پیامبرانه ای توی مداحی هایش عهده دار می شود
چند تا کاسه شیر معرفت داغ بگیرم و بگویم غلط کردم دیگر طرح و برنامه نمی نویسم .
یا ام البنین خودت سری کن کارها را که هم من مادر خوبی بشوم و هم بچه هایم را خوب نگه بدارم و هم همه چی
تو را به حق عشقت به امیرالمومنین
یک کمی ادب و معرفت یاد من بده
کلی از برنامه عقبیم
پروژه هر روز یک شکست تازه می خورد.....
و راستش را بخواهی الان هر چه دارم اثر یک دعای مستجاب است فقط! و نه اثر طرح و برنامه ای که منظم و وفادار دنبالش کرده باشم
بگذار آدمهای منظم پیشرفت کنند و رسانه ها درباره شان خبر و تصویر پخش کنند ...ما که بخیل نیستیم.
حالا هم طبق برنامه نشسته ام اینجا و به این فکر می کنم که از کجا باید شروع کنم؟
چهل سال است دارم به همین فکر می کنم....
پی نوشت: آنچه از هفده سالگی بهش فکر می کردم و خیلی از نوجوانها طبیعی است که توی فکرش باشند و همین الان هفتادوپنج درصد سر دخترم را گرفته از جنس نشستی بود که هم کلاسیهایم برگزار کرده بودند. بگویند که از همایشها چیزی در نمی آید....اگر بگذارند که نمی گذارند آنچه یک یکشان دست رویش گذاشته بودند یک سرفصل قابل پیگیری و یک موضوع پروژه جانانه بود ....امیدوارم پیش ببرند. از ناصیه شان چیزهای خوبی پیداست.
چشمم روشن شد.و دلم شیرین. حسودی هم کردم اولش
- ۰۴/۰۹/۱۴

چه با معرفت گفتی که؛ هر چی دارم از یه دعای مستجابه