به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

بیدار شدم. وسط یه برهوت انفرادی ،افتاده بودم. خورشید روی نعشم نمی تابید، شلاق می زد. خشم خدا رو ابلاغ می کرد اما شلاق خورشید باعث بیداریم نشده بود.

 

صدای یه گفتگوی شیرین و شهد دار بیدارم کرده بود. یه گفتگو با رنگ و عطر توتهای سرخ و سیاه

صدا از بیرون می اومد. بیرون برهوت من.

یکی کفشهاشو در آورده بود و نشسته بود زیر آفتاب محبتت و باهات حرف می زد و باهاش حرف می زدی و اشکهاش که عین چی آویزون بود با اشکهای من خیلی فرق داشت.

بیدار شدم اما تو رو ندیدم چون توی برهوت تنهاییم همه جا پرشده بود از من.

بلدوزرهای خودخواهیم اهرام فرعون رو در صحراهای مصر خراب می کرد و من دیدم که از فرعون متکبر ترم. چون زیر پام نه اون چهار پایه ایه که فرعون ساخت تا بیاد با تو رو در رو بشه

زیر پام چهارپایه ای از کارهای خوب من

آرمان طلبی های من

مادرانگی های من

شغل من

دانش من

عبادتهای من

از فرعون متکبرتر ، با خودم تنها، غرق در عفونت 

بیدار شدم و در همه انفرادی" من " بوی عفونت می آمد. چون "تو* نبودی.

بیرونم بیار از این شب آفتابی خیره سر

من همه عمر حتی یه کلمه هم با تو حرف نزده ام ، خیلی دیر شد، من عفونت کردم ، من به ذات عفونت تبدیل شدم

  • ۱۳ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۵:۰۷
  • .

و به من برگرد، به این بیچاره ضعیف که در سود و ضرر خودش هیچ دستی نداره. و در آمدن و رفتن خودش به این بساط بی اختیاره.

کتاب تو رو باز کردم. سوال داشتم آخه . ازت پرسیدم این چیه این نسیمی که می خوره به صورتم، این منو کجا می بره 

برگشتی گفتی از نشانه های من جاری شدن کشتیهای کوه آسا در دریاست، اگر من نخواهم و نسیم را متوقف کنم، راکد می شوند و باز اگر به سبب آنچه کسب کرده اند اراده ی غرقش را بکنم، کاره ای نیستند و این برای هر صبر کننده شکرگذاری، نشانه است.

و من خودم را به نفهمی زدم و باز کتابت را از جای دیگرش باز کردم و باز صحبت نسیم بود و اراده تو و کمکی که کردی تا  ریز و درشت آنچه با آن برخورد می کنیم، را بزرگ ببینیم.

تو اخلاقت همین است. پیشامدها را به خودت نسبت می دهی تا آدم پسامدها(ماحصل پیشامدها) را تا جایی که می تواند خوب و نوردار و بزرگ تفسیر کند.و این طوری

آدم را شخصیت می دهی، بلند می کنی، از کوچکی خودش در می آوری و به بیکرانه ی خودت راه می دهی.

راست گفتی 

آنچه در برابر من است، اگر یک کشتی کوه پیکر از خرد و فرهیختگی و شعور و علم هم باشد، نسیم ، فقط نسیم تو 

راست گفتی من در اثر گرفتن و اثرگذاشتن هم کاملا به تو وابسته ام.

بعد نوشت: دارم مرشد و مارگریتا می خونم، داستانی از مردمی که جادوی شیطان رویشان اثر گذاشته....

اثر گذاشتن شیطان هم، هرچند نویسنده درباره اش تذکر نداده، تحت تاثیر چیز دیگریست.

ای منشاء اثراااات

دمت گرم 

پس مسئولیت این سوتیها که می دهم را به کجا آویزان کنم؟

  • ۶ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۷:۲۱
  • .

خوش به حال کسایی که از بنده هات شروع می کنن ، ازشون بد می بینن، صبر می کنن بر ظلم بنده هات، عبورشون می دی و در عوض بنده هات خودت میشی شروع و پایانشون

خوش به حال کسایی که زشتی و ننگ ظلم رو تحمل نمی کنن ولو در بیست هزار کیلومتری خونه شون و با هر چی در دست دارن پشت مظلوم در میان و هر صبح و شام خونه هاشون طعمه آتیش ظلم میشه و تازه عرق پیشونی و خون گلوشون رو به آسمون می پاشن و میگن آخیش یه کم از خجالتمون  در مقابل مظلومها کم شد.

خوش به حال اونایی که خدایا خودت ، رسوندیشون به سر چشمه های صافی از عشق و معرفت و خالی شون کردی از همه چیز و نشوندیشون به تماشای جلوه های خودت و وقت کم آوردن برای حرف زدن با تو و تماشای جمالت و ازت درخواست وقت کردند

بد به حال اونایی که ظاهرا دنبال تو گشتن، شهر ها و شخص ها رو بابت تو گل آلود قدمهای ناخالصشون کردن، کتابخونه ها رو زیر و رو کردن، و دست آخر حتی یک نفس  از چاه وهمیات درون خودشون، سرشون رو بیرون نیاوردن

بد به حال اونایی که عمرشون مرتع شیطان شد و خیال کردن خربزه و خیار حسنات می کارن.

بد به حال ادعا رسها

رئیس چهارمم آدم متواضع و نجیبیه تا نوجوونی، تو  روستای زادگاهش زندگی می کرده، دیروز بابت بحرانی همه مونو بسیج کرده بود با اینکه ممکن بود نیازی هم نباشه. 

اونوقت نمی دونم کی به من میگه نطق کنم ؟ و داد سخن درباره دانش اندوخته درون سازمانی و اعتراض به اومدن افراد بیرونی؟ اونم درست  وسط این هیری بیری، فقط  برای اینکه مقصری پیدا کرده باشم و تحلیل فاضلانه ای از بحران کرده باشم؟ 

می دونی ؟ من اگه ازین ادعارسی و دانای کل پنداری دست برمیداشتم یه کم جا برای چشیدن معرفت حق باز میشد توی این انباری جنگزده ی درونم....

  • .

ملت از امروز چله ی موسویه شروع می کنن. که نمی دونم چیه ولی تا عید قربان هست...

ما چی؟

ما خیره سری ما گناه ما شرم ما امید به عفو تو 

به حرمت  خودت و بزرگیت 

الاهی العفو

خیلی بزرگی خدا که تو دل بدترین گناهکارها هم شعله امید برپا می کنی . هر چند شرمشون میخاد تو زمین فرو ببردشون.

من گواهی میدم که در کل تاریخ بشری از من جز بدی صادر نشد و از تو جز خوبی و عفو و حسن شهرت 

اصلا بزار گستاخ باشم 

بزرگترین خلاف گوی جهان خودتی که از بدترین بنده هات، توی نظر بقیه چیزهای خوب زنده می کنی 

مگر خودشون اصرار کنن اون روی سگشون رو علنی کنن

خدایا پری وار نشان مردمم دادی و دیوم را نشانشان دادم

من بد پیامبری بودم برای پیامی که داده بودی برسانم...

لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین

  • ۶ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۷:۳۷
  • .

صبحی خواب دیدم توی بیمارستان قدیمی که پاتوق مامانم بود با زهره قدم می زدیم.

از لای آسفالت کف محوطه گلهای زرد خاکشیر بیرون زده بود

ردیف تابلوهایی که شماره کارت و شرح حال مختصری از نیازمندان غذا روش بود رو نگاه می کردیم و رد می شدیم

دنبال کسی بودیم که دوست صمیمی مامانم بود و مامانم همیشه هواشو داشت.

خواب، حسی از انس و معرفت داشت...

  • ۲ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۹:۳۱
  • .

نادر طالب زاده خیلی کاریزما داشت قبول دارین؟ 

هر سال اوایل اردیبهشت یادش می کنم

یاد خداحافظی باهاش هشتم اردیبهشت تو خیابون بهشت 

یاد مسیر گفتنش 

یاد خلاقیتش در مسیر و از خود عبور کردنش 

یاد روز قدسی که روز رفتنش شد

بهش میگم آقای نادر خوش به حالت این روزها رو ندیدی

بهم میگه حتی اگه روزی یه قطره اشک هم ذخیره کرده بودی از اول این واقعه، حالا یک جریان داشتی یک جویبار لااقل

یه کم بیشتر فکر کن ....

  • ۲ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۳:۲۵
  • .

تنوع طلبی و بازیگوشی چه بده. کارم به جایی رسیده بود که برای پذیرفتن یه حرف معیارم تازگیش بود.

و یادم رفته بود سادگی رو

یتیم مکه بی سواد بوده و آقای عالم شده.  هنوزم حرفهاش به دلها می نشینه و  توی کتابها نقل میشه

خمینی درس خیلی خونده بود اما خیلی ساده حرف میزد. باور نکردنی ساده حرف می زد. و حرفهاش رو از ته دل قبول می کرد هر مدرسه نرفته پابرهنه ای 

امروز به چشم دیدم که گردش توی دالان هزارسالگان و کتابهاشون لازم نیست.می تونی توی یه  طلافروشی لوکس شاگرد مغازه باشی، یه تیشرت مد روزی پوشیده  باشی و حلقه و گردن بند به خانمها پیشنهاد کنی ولی نگاهت رو از طلا و از خانمها بدزدی و توی قلبت خبرها باشه.

لازم نیست حلاج بیابانگرد باشی و سید علی قاضی کهکشان نیستی. می تونی حسابدار یه داروسازی کوچیک باشی و جز عدد با چیزی سر و کار نداشته باشی اما عوالمی تجربه کنی که عارفهای پیچیده تجربه کردند. عارفهایی با روزه های چهل روزه و شب زنده داریهای طولانی  که توی کتابها هم باورشون آسون نیست.

امروز دیدم دربدری و کتابخونه گردی و زندان بازی و چله نشینی لازم نیست.

کافیه چشم سرت رو، روی همه چیز باز نکنی و دهنت هر لقمه ای نچشه و حواست به هر داده ای باز نباشه.‌...

همین کافیه چون داده های بیرونی در ما تغییر ایجاد می کنند ...کافیه خودمون باشیم با هر چیزی واکنش ندیم  همین!

یه دانشجوی تمدن شناسی از المپیای واشنگتن رفته بود اردو . به اسرائیل . قرار بود رفح رو خواهر خونده ی یکی از شهرهای آمریکا اعلام کنن.

ریچل،  ولی از اردو زد بیرون و با مردم غزه دو سه روزی نشست. و بعد دنیا دید که بلندگو به دست با چنتا دانشجوی دیگه جلوی بلدوزر اسرائیلی وایساده و نصیحتش می کنه که این خونه رو خراب نکن

بیل مکانیکی چندباری دانشجوها رو آروم کنار می زنه اما ریچل سرجاش وایساده....پس از روش رد میشه

به همین سادگی 

ماجرای ریشل کوری رو دیروز، از روی قبر یادبودی که اتفاقی پام از روش رد شد خوندم

قضیه مال ۲۲ سال پیش بود

راستش هم ساده است ، هم غیر قابل درک....

 

  • ۶ نظر
  • ۳۱ فروردين ۰۴ ، ۲۰:۱۸
  • .

چهل روز بیان رو بوسیدم گذاشتم لب طاقچه .پیش ازین چندین بار سعی کرده بودم یه مدت دور این میکده آفتابی نشم و هر بار یه جوری توبه شکسته بودم. اینبار عین چی به ضریحی دخیل بستم و نذر و نیاز کردم که طاقت بیارم، شماها که زیاد زیاد رهاش می کنین رمز موفقیتتون چیه؟

و امروز صبح جمعه که بالاخره اجازه داشتم بیام ، صبح جمعه نبود که، یک تکه از ابدیت بود. 

آیا قبول دارین که ابدیت اون جاییه که بهترین لحظه هاست و بهترین دوستانتون پیشتون هستن و بهترین اتصالها رو باهاشون دارین؟ 

و آیا قبول دارین که آدم، خوشش نمیاد از دست بده؟ اگر چیزی رو نداشته باشی و دست مردم دیده باشی دلت می خوادش . اما اگر چیزی رو به دستت داده باشن و از دستت بکشن بیرون، یه بخشی از روحت باهاش میره، توش جا می مونه، ازت کنده میشه 

و آدمیزاد نمی تونه این وضعو تحمل کنه، دنبالش راه می افته، دنبال اون چیزی که تصور می کرده توی دستشه و از دستش در اومده. 

حالا فرض کنین اون که از دستتون کشیده شده عشق باشه! 

خیلیا با این پیگیری کردنهاشون موجب مردم آزاری میشن. یعنی ناخواسته با خواستنهای این چنینی، طرف حسابشون رو که به هر دلیل پشت کرده و رفته می آزارن

منم ازین آزارها به مردم داده ام‌. حد خودم رو نشناخته ام و در جای اشتباهی دنبال چیزی که فکر می کردم مال خودمه، کابینتهای آشپزخونه مردم بیگانه رو به هم ریخته ام.

برای همین دستگیر شده ام عین دزد و برام چهل روز بازداشت نوشته ان و امروز که آزاد شده ام باید توی جیب مردم دنبال پول خودم نگردم. 

تو زندان که بودیم خدا خیرشون بده چند نفر جستجوگر حرفه ای رو فرستاده بودن سخنرانی.

یکیش جناب سهروردی شهید بود. خبر داشتین اون مرد ریاضتهای چهل روزه هم آره؟

استاد با یه وضعی اومده بودها! باورتون میشه کسی که یه شاخه ستبر از فلسفه اسلامی رو خودش تشکیل داده یه کتابم زیر بغلش نبود؟ فکرشو بکنین این آدمی که یه خیابون تو بالاشهر تهران به نامشه پاچه شلوارش کوتاه بود و لباسش ژنده و پاره؟

اومده میگه: گر عشق نبودی و غم عشق نبودی. چندین سخن نغز که گفتی که شنودی. ور باد نبودی که سرِ زلف ربودی. رخسارهٔ معشوق به عاشق که نمودی

 

بعله این دانشمند هسته ای هزاره ی گذشته، اشراق رو در چشمهای یک دختر خانم زردشتی پیدا کرد و راه افتاد .

الکی نمی گم دانشمند هسته ای ها، خیلی قرائن هست که اشراقیون به حضرت حافظ سفارش این شعر را داده باشند که:

دل هر ذره را که بشکافی، آفتابیش در میان بینی

بعد از آقا یحیای سهروردی هم آقای غلامحسین دینانی رو آوردند که ما رو برد یه کتابخونه پر از دالانهای هزارساله همه هم پر از کتاب 

او هم از پیر هرات موعظه آورد که گر بسته ی عشقی خلاص مجوی و گر کشته ی عشقی قصاص مجوی

آره خلاصه قرار بود بهمون علم جستجو بدن . که به خاطر جستجوی غلط  آبرو ریزی و کلانتری و زندان نصیبمون نشه.

 

حالا که آزاد شدم یواشکی بگم  : نمی تونم ریسک کنم و تو کتابخونه ها دنبالت بگردم

خداوکیلی چرا باید بری گم بشی و آدم برای پیدا کردنت دربدر کلانتری و بیمارستان و کتابخونه و تاریخ صوفیه و عرفان بشه ؟ هان؟ 

به هر حال کتاب " دفتر عقل و آیت عشق"  آقای دینانی هم چیز خوبیه اما تو کجائی؟ تو کجائی تو کجائی؟؟

  • ۵ نظر
  • ۳۰ فروردين ۰۴ ، ۱۲:۱۹
  • .

میگن لحظات آخر عمر فعالیت مغز خیلی زیاد میشه و تمام خاطرات آدم مرور میشه. تو لحظات بزرگ دیگه هم این اتفاق می افته مثل مواقع خطر یا لحظه وداع با عزیزان یا اون لحظه خاص لعنتی روئیدن عشق که دیگه شیر فلکه لحظات خاص رو باز میکنه تو زندگی آدم

یکی ازین زمانهای پر محتوا و خاص، برام هر سال یکی از سحرهای این ماهه. معمولا یکی از اولین سحرهاش 

حال دختر بچه ای رو دارم که یک سال تو یتیم خونه غریبی کشیده و ناگهان آغوش مادری که فکر می کرد از دست رفته

همه خاطرات یک سال توی قلبم می جوشه و از چشمم سرازیر میشه

نشستم روی مبل و یک جهان درد دل

و امسال دل شکسته داشتم . از چند جا شکسته 

ذهنم اینقدر تند تند تلخ و ترش و شیرین و مهتابی لحظات یک سال و یک عمر گذشته رو ورق زد جلوی چشمهای مامان ، خدا، عشق، استاد....انگار شاگردی که مشق به معلم عرضه می کنه 

اما نه همزمان توی خط خوردگیها و بدخطیهای مشقش از استاد توقع تازه هم  داره.‌..که  اینجا رو خوب نتونستم پس کجا بودی دستمو بگیری

و فقط اشک حرف میزنه 

دل شکسته خیلی گنجایشش بالاست. میشه از ناف زندگی تا ابروی مرگ رو توش جا داد.

و دل شکسته به سر قرار بردن یک تجمل نابه.

و امسال کیه که دل شکسته نداره

امسال فقط تماشای غزه از بشریت کمر می شکنه

ای اهالی سحر رسما سرکاریه جنب و جوشهاتون اگه با شمع دعای شما 

خرمن این افعی جنگ طلب خاکستر نشه

دوباره سربرکرده تا از نو غزه رو زیر آتیش بگیره

کجایین پس سجاده نشینهای بلند مرتبه؟ چرا از دعای شما کاری بر نمیاد؟

اما سحر فشرده ناب من فقط به مرور زخم نگذشت، بیشتر بیشترش تماشای تو بود. تو که الکی میگن یکی هستی.

پس اگه راست میگن چرا هزار بار دیدمت با هزار بو و روی جدید ؟

و صرفا جهت اینکه یادم باشه 

ببین من نگفتمها، خودت گفتی ،  محفل خودمونی بود و اون دعای عسل که قدیمها هر شب همه ش رو می خوندن تو مسجدها، اون دعا سفره هم نشینی ما بود و خودت بهم وعده دادی که قراره همه چیزمون بزرگتر بشه، سفره مون، خونه مون حیاطمون حیاتمون جهانمون و ..... دلمون 

من که با همین کوچیکشم، مخلصتم خودت گفتی میخوای بدی با لهجه داش مشدیها انگار میخواستی بگی کسر لاتی داره برات اگه ندی

خب بده ...کیه که دستتو رد کنه 

جناب ازینا خیلی بزرگترش رو اول دادی 

تو جان دادی، حرکت دادی، عشق دادی 

  • ۹ نظر
  • ۱۶ اسفند ۰۳ ، ۰۷:۱۷
  • .

اشتباهی شبکه مستند روشن شد. دو ساعت بعد به خودمون اومدیم، دیدیم وسط جمع کردن سفره افطار نشستیم و چهار تا مستند تماشا کردیم. یکی درباره مرد چهل ساله ی گیس بلندی که زندگی خودش و دخترش رو می چرخونه . ام اس هم در حال از بین بردنشه و در ضمن رویای شکستن رکورد گینس در کشیدن تریلی از روی ویلچر رو هم دنبال می کنه

یکی درباره قذافی و اوجش و شیرین کاریهاش برای لیبی و شیرین عقلیش جلوی غرب و شورشها و پایان داستانش

یکیشم یه دختری بود که پدر و مادرش پروازش با پاراگلایدر رو کنار دریا تماشا می کردن و از غصه هاشون می گفتن وقتی دیدن دخترشون مادرزاد فلجه و ممکنه زنده نمونه

زندگی خالیه اگه رویا نباشه:

زادن و خوردن و بزرگ شدن و زائیدن و مرگ 

زندگی خالی نیست  اگر حرکت به سمت رویا باشه:

البته رویای ما باید از یه گزینش خوب بگذره‌ هر چیزی نباید جرات کنه آرزوی ما بشه.

زندگی خالی نیست:

رویا یعنی

نور و شوق و سوز سرمای حسرت  و گرمای وصل و رقص 

شاعر فرمود ای شاخ تر برقصا

قول دادم تحت هیچ فشاری از کوره در نرم. و پایبندی نصفه نیمه به این قول کمکم کرده تا ابعاد دیگه ای از زندگی رو کشف کنم.

جایزه ام هم ورق زدن دفتر خاطرات توه...

راستی که انگار زندگیم از زیستن در کنار خاطرات تو، معنای شدیدتری پیدا می کنه.چون تو از حرکتت نوشتی و تلاشهای عرق ریزت تو رو نوشته ان و حرکت تو همیشه حول عشق بوده...اینه که فراموش نمی شی حتی با جفای زیادی که در حقم روا دونستی.

قول داده بودم دیگه خطابت نکنم و مخاطبهامو  دچار سوال نکنم

این دفعه که نشد 

از دفعه بعد ...

می خرامد غزلی تازه در اندیشه ی ما 

شاید آهوی تو رد می شود از بیشه ی ما

فاضل نظری

  • ۳ نظر
  • ۱۳ اسفند ۰۳ ، ۰۵:۴۷
  • .