به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

دخترم توسط همکلاسی هایش احاطه شده. به همه چیز خودش و ما و محیطی که در آن فکر می کند شک کرده. حتی اینقدر آرامش ندارد که بشود یک کلمه با او بحث کرد. نگران است و خودش را شکنجه می کند با گریه و داد و فریاد و ضجه

به همه چیز بدبین است و بی انرژی تمام امروز روزه گرفت.

آماده برای اینکه اولین کسی که دستش انداخت، خودش را ببازد. حالا اولی هم نه ولی دومی سومی چرا

دلهره من اما ازین است که یعنی چی میشه؟ 

یعنی می تونم برای جلب توجه خدا یه این ماهو سر کسی داد نکشم؟ با رئیس و ارباب رجوع و فرزند و همسر و پدر خوب باشم. به طرزی مسئولانه و خلاقانه خوب باشم؟

که خدا در این ماه حیات، تازه کنه منو. در این ماهی که هیچ کی دوست نداره تموم بشه. در این ماه گرما و نور

که بعدش سرنوشتمو تو شبهای سرنوشت که درست شبهای اول سال چهارده صفر چهار هستن خوب و شگفت انگیز و برق برفی بنویسه؟ یه جوری که اگه زندگیم فیلم بشه همه بگن فیلم معرکه ای بود مخصوصا آخرش!

دلهره دارم. دلهره دیدار 

و به خودم دلداری میدم میگم نترس همین قدمو خوب بردار. همین امروز رو خوب بگذرون و به کسی تندی نکن. قدم به قدم ...خدا رو چه دیدی شاید خوبی و خوش خلقی، عادتت شد.

من به اینکه مردم دور و نزدیک حلالم کرده اند امید بسته ام. امیدوارم الکی نگفته باشند.

  • ۵ نظر
  • ۱۱ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۱۵
  • .

نمی دانم از کی تو را می شناخته ام.ولی از پیدایش تاریخ ،یعنی از تاریک روشن دورترین تصاویر و خاطره هایم، تو را به جا می آورم.با همه ی بی کفایتی ها که مملکتم را به تاراج گذاشته و یک یک  دسیسه ها که دولت را بین آدمها، توی دلم، دَوَل داده.

حالا دیگر وقتش شده تا برملا شوی. تو، خود تو  با عشوه های پنهان و جلوه های آشکارت.

آی که به قلب من راه پیدا کرده ای اینک من تماشایم کن. من را تو شکل داده ای بفرما بیا نزدیکتر. هر چه هستم محصول دوست داشتن تو هستم. 

زیاد هم نیست تعدادت بگذار بشمارم: یک ، یک ...‌یک و خورده ای....

آه تعدادت یک عدد غیر طبیعی است بین یک و دو. ریاضیات هنوز پی به راز این عدد گنگ نبرده است، عددی که برای شمردن تعداد دشمنان این سرزمین سوخته به کار می رود. 

خوش وقتم که اعلام کنم این تعداد، خیلی زود در زمانی که هنوز سه چهار سال بیشتر نداشم هجمه اش را به مرزهایم آغاز کرد و در ده سالگی، کشورم کلا به دستش افتاده بود. سکه به نام او بود و شعرا وصف او را ترانه می کردند و دین رسمی کشورم،  مذهبی بود که او یعنی تو  آخوندش را دوست می داشتی. من با یک کلمه مسلمان شدم...دوست تو که پیروش بودی فرمود تنها کسی به جنات نعیم راه پیدا می کند که جهان را جنت ببیند. و من پذیرفتم. چشمهایم را همین جمله عمل کرد. چند اتفاق دیگر هم بود مثلا خونم به نوع مرغوبی از الکل تبدیل شد. هوشم به زنگ صدای تو فوران کرد....

وحالا که خیلی گذشته ولی تو بگو "یوما او بعض یوم" 

هنوز تو پادشاه این مملکتی 

دیگر آنطور جسور و پرتحرک و شاد به نظر نمی رسی اما غمی در چشمهایت نشسته که روی دیگر آن شادیهاست...یا چه نمی دانم

یکی از سیاستهای خوفناک تو در تمام این سالها ترویج ممنوع بودن دوستیت بوده. هر چه ممنوع تر کردی دوست داشتنت را عمیق تر در دلم نشستی...

حالا بیا بیا و بعد این همه سال بنشین تماشایت کنم.

این همه مرا به سر دوانده ای، بس است دیگر حالا بیا. حالا که افتاده ام از پا و دیگر خطری ندارم، هر چند از اولش هم نداشتم

داریم وارد یک باغ بزرگ می شویم بیا به همراهی تو برویم.

تو نامردترین دوست تاریخ هستی . درست وقتی فکر می کردم دوستیت از سرم پریده ، رخت نو پوشیدی و باز بر من جلوه کردی. اسم جدیدت و رسم جدیدت خیلی فرق داشت با آن اولی، برای همین است که دانشمندانم در شمردنت به عدد تازه ای فکر می کنند...اما خود خودت بودی، دل بیچاره گواهی می دهد...

کمتر جفا کن. بیا نزدیکتر‌ اصلا تو بگو خودخواهیست دوست داشتنهای من، باشد حق با تو...تو خودخواه نباش .کمی بنشین اینجا...کمی فقط گاهی کمی خلاف عادتت عمل کن.

دوست عزیز درباره فرآیندهای برگشت ناپذیر چیزی شنیده ای؟ آن زنگ که در من به صدا در آوردی یکی از همین فرآیندها بود. تو که روز اول رسول شادی و سرمستی بودی و روز بعد رسول اندوه

امروز بیا

به سرگشتگیم رحم کن

  • ۱ نظر
  • ۱۰ اسفند ۰۳ ، ۱۲:۵۱
  • .

یه گندی زدم تو اداره، سه تا معاون وزیر به جون هم افتاده ان یه نامه ام رفته برای بالاتر. زبونمم دراز به کارشناسش گفتم داداش به بالاترشم می تونی بنویسی!

یک هفته است جدی وایسادم میگم مشکل از ما نیس. رئیس سازمانمون عین اسفند رو آتیش داره بالا پایین می پره.

امروز وجدانم بیدار شد گفت برو مطمئن شو تو کارت رو درست انجام دادی

رفتم و دیدم ای دل غافل 

لحظه آخر که دکمه ارسال رو باید زده باشم، معلوم نیست تلفنم زنگ خورده یا چی ....

پرونده مونده پیش خودم و شش ماهه کل ملتها سر کارن.

رسما واااااای 

نمی دونم به کی پناه ببرم

بعد اون زبون درازیها 

وای خدای من 

بعد اون بد حرف زدنها

جرات اعتراف هم نداشتم اما یه پیامک زدم به یکی دو تا از افراد درگیر دعوا

حقا شر شد ....

چی کار کنم ؟ 

اصلا دیگه نمیخام برم سر کار...‌

  • .

اوضاع در هم و پیچیده است. مثقال ذره ای از کردارم فراموش نشده. گفتارم و افکارم هم.

و حالا دیگر می دانم که آنچه می کشم و آنچه از شوربختی، شعوری برای کشیدنش ندارم و آنچه دور خودم می چرخاند لحظه هایم را و باقی سالها و حتی تا ابدیتم را 

محصول کردار و رفتار و گفتارم در جاهای مهم و کم اهمیت زندگیست. 

چطور می شود با این همه هم بستگی 

منکر حق شد و عدل و روشنایی .....

کاش بنشینم یک گوشه و به ریز و درشت آنچه صادر کرده ام فکر کنم و مجازات و محکومیتهایش را نگاه کنم 

کاش وقت کنم کاش این را یکی از عزیزانم توی یک دفتر بهم هدیه بدهد...

یک دفتر جادویی که توی صفحه هایش حرکات بی اهمیتی باشد که با آنها دل شکسته ام یا موشک توی هواپیما زده ام یا قتل کرده ام یا دزدی کرده ام 

و در غفلتش نشسته ام روبروی خودم ملول و بهانه گیر و هرزه گرد

  • ۳ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۹:۴۱
  • .

🔆🔆🔆

 

‏  *نامه عاشقانه از خانمی با تحصیلات ششم ابتدایی که ۱۱۵ سال پیش به شوهر پزشکش نوشته*

 

*نامه خواندنی و عاشقانه از یک زن خانه‌دار یزدی است.*

*وی برای همسرش که در خارج از کشور، درس پزشکی می خوانده، چنین نوشته است.*

*این نامه، در کتابخانه وزیری یزد، نگهداری  می شود.*

 

      *بسم المعطّرٌ الحبیب*

*تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد.*

*این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را، کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.*

*مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد.*

*پری‌دُخت تو بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده..!!!*

*حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.*

*اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه‌ چی چنان نارنج‌ هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!!*

*دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌اید.*

*شب به شب بر گیس می‌مالیم...!!!*

*سَیّد محمود جان،*

*مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی.*

*عرق همه را در آورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.*

*می‌دانید سَیّدجان،*

*زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود، چروک می‌شود، بوی نا می‌گیرد، بید می‌زند، دل ابریشم است.*

*نه دست و دلم به دارچین‌ نویسی روی حلوا و شُله‌ زرد می‌رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.*

*دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز، حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر. به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.*

*شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.*

*چلّه‌ها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد.*

*به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.*

*به گمانم آن قدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.*

 

*دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.*

*زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است، درست هم هست.*

*عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.*

*شما که مَردید، شما که عقل‌تان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیده‌اید و درس طبابت خوانده‌اید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید چه کنم...؟؟؟*

 

*تصدّقت پری‌دُخت*

*بوسه به پیوست است.*

 

*با خواندن این نامه، هر کس می‌اندیشد نویسنده، دکترای ادبیات فارسی داشته، اما اسناد و مدارک، نشان می‌دهد این خانم تنها ششم ابتدایی آن زمان (مشروطه) را دارا بوده* 

 

*مقصود  از ارسال این نامه برای سروران ، دو چیز است:*✌️

 

*اول: یادآوری سطح سواد و قدرت نگارش و انشای آن زمانها و دوران قدیم و مقایسه آن با زمان خودمان.*

 

*و دوم، مقدار استحکام خانواده و میزان وفاداری، ایستادگی، عشق فطری خدادادی و صمیمیت بین زوجین و مقایسه اش با زمانهای متأخر است.*

  • ۵ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۵۰
  • .

ظاهرا اینجوریه که خدا زن رو برای مرد جذاب آفریده. جذاب تر از اون مقداری که  مرد رو برای زن .خیلی جذاب تر

به نظر میرسه هدف طبیعی این بوده که جنس لطیف تحت الشعاع یک حمایت تضمینی قرار بگیره و اگر احیانا آقای ایکس، کنسل شد آقای ایگرگ بیاد جلو و حتی اگر بلایای طبیعی تعداد مردها رو کم کرد، ارزش و قیمت زنها سرجاش باقی بمونه‌.

من اینطوری متوجه شده ام و شاید اصلنم غرض این نبوده.

اما عملا یه اتفاق دیگه هم در کنار جذابیت زنها ، برای زنها و مردها افتاده.

قدرت تخیل و حرکت مردها اونها رو به هوس همه سیبهای باغ میندازه اما قبلها  خودشونو بهتر به سیب سرخ خانگی قانع می کردند یا حداکثر سبدی سیب بسشان بود. وعلی رغم اینکه

هر روز سیب تر و تازه تری روی نوک شاخه ای جلب توجه می کرده ، به خودشون می گفتن سیب شیرینیه ولی مال من نیست.از زمان بابا آدم تا حالا هم داستان سیب و تازگیش به همین منوال بوده. 

اما در عصر جدید سیبها دم دست ترند، چشمک می زنند، نوک زدن گنجشک وار به هر شاخه و درخت و پریدن از هر باغ به باغ دیگه عادی شده، طوری که سیب آسیب ندیده کم یاب شده.

خدایا نقشه چیه؟ این آغاز سرد شدن کانون خونه ها و کم کم از رونق افتادن کلی سیبه؟ 

این آغاز انقراض بشره؟

گفته بودی اگه از خط بزنیم بیرون ما رو می بری خلقت دیگه جایگزین می کنی

ولی سرورم اعتراض دارم.

تو عشق رو آفریدی و اینقدر روی شاخه های بالادست و دور مخفیش کردی که بشر به وجود داشتنش شک کرد و به هدف از خلقت سیب و سرانجام به خودت

وقتش نیست یه کم کوتاه بیای؟ دیگه طاقچه بالا مد نیست ها.

نمی شد یه جوری میزان جاذبه ها رو تنظیم کنی که تنوع طلبیش کمتر باشه؟ 

نمی شد یه کاری کنی که این همه عمر عزیز انسانها خرج رابطه ها و شکستها نشه؟ 

البته اختیار با خودته ها....ولی نگاه..... راندمان خلقتت خیلی خیلی کم شده ...

اصلا آیا چند در صد انسانها  به هدف خلقتشون نزدیک شدند؟؟؟؟

 

 

 

  • ۸ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۱۴
  • .

داشتم پیامهای اضافیم رو پاک می کردم

چنتا از پیامهای مهم دوستانم پاک شد

راهی نداره برگرده؟

  • ۳ نظر
  • ۰۱ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۲۳
  • .

به جاهای خوبش رسیدم. طی کردن تپه های مرتفع کود برای رسیدن به محل تماشای طلوع و بوئیدن عطر گلهای پائیزی

این احساس من است بعد  از طی کردن هفتاد درصد این رمان باشکوه.

ولی" جزء از کل " یک رمان نبود که برای وقت گذرانی دست گرفتم. یک تقلب بود برای سوال مهم شب اول قبر: 

خدای تو کیست؟ 

می دانم که خدای نکرده اسم تو را خواهم برد. خودم دیدم وقتی از مجنون پرسیدند تو بگو حق با علی بود یا معاویه، بیچاره گفت حق با لیلی بود.

نبودی که برایت تعریف کنم خواب دیدم دربدر دنبال کلاس استاد می گردم و همانروز که به استاد پیام دادم گفت پدیدارشناسی روح هگل را داریم دوشنبه ها و من دویدم. کتاب را بالاخره به هر مشقتی بود خواندم.چقدر سخت بود . سخت ترین متن فلسفی !چه پنهانگاه خوبی . فکرش را بکن نکیر و منکر ازم بپرسند چرا خدایت را اشتباهی انتخاب کردی من بهشان بگویم بخاطر تضاد دیالکتیکی بین جز و کل.  بین عین و ذهن. بین بت و خدای عالمیان.

گیج بشوند و بروند پیش حضرت باری که این چه می گوید چه کارش کنیم کافراست یا مومن؟

باریتعالی بفرماید که بفرستیدش با بتش زیر کت همان هگل تا قیامت پدیدارشناسی بخوانند.

قشنگ نیست؟ 

قشنگ است دوست عوضی عزیزم. دشمن بی مروت سمجم.

خوب چشمت را باز کن روشنی را ببینی، و شادی را . از همینجا که روی تپه کود نشسته ام و دارم می نویسم. تو فکر کرده ای شک یک مریضی است و باید دارویش را بخوری؟ شک یک پنجره بزرگ است برای سلام کردن به ماورای ادراک. یک فیلسوف شکاک اگر درست راه برود نهایتا سلطان العارفین از آب در می آید. اصلا می دانی چیست من شکهای تو را بیشتر از خودت می خواهم. و رفتنهایت را بیشتر از آمدنهایت. 

اووووه آمدن که خب البته دیگر در کار نیست پس من باید رفتنهایت را بیشتر از نیامدنهایت دوست بدارم. 

من کوری چشم دشمنهایم باز هم یک شادی تازه را فتح کردم. 

نخند به اینکه روی تپه کود فتحش کردم.

خبر نداری که خودمان خروجی ای بهتر از کود نداریم؟

چقدر تو سوسولی آخر.

ولی بگو چی نور شد و شادی را ریخت بیرون:

اینجا توی "جز از کل"هم عشق همه کاره است. بیا تا در گوشت بگویم جلسه آخر هگل چی گفت: 

گفت عشق اتحاد جزئی با کلی است.

حالا هی برو

 

  • .

فردا تولد بانوی فرهنگه، بچه ها توی گروه فهرست کتابهای اعضا رو جمع می کنن، یه رونمایی گروهی. خوش به حالشون. چندتایی شون قلم-کلفت تر از من بودن از اولش ولی خیلیاشونم نه.  با دو سه تایی از بچه ها که از نظر سنی تقریبا جای بچه منن وقتی آشنا شدم فکر نمی کردم امروز اونا دو سه تا کتاب داشته باشن و من هنوز هیچی. نوشتن توی سرنوشتم هست اینو می دونم ولی ممکنه چاپ کتابم که هیچ نوشتنش هم توی دوران زندگیم تموم نشه. چی غلطه که نمیشه؟ استادم میگه علاقه و پشتکار باید باشه و من هم خیلی مشتاقم هم خیلی می نویسم اما نمی شه!

میم عزیز (که خیرشو ببینه هر کی قدرشو می دونه)با قیافه روز به روز جذاب ترش و با چشمهای سیاه و روحیه مرتبا گرم و متعالی شونده اش هم دست کمی از من نداره. سر چهل و اندی افتاده توی خط یه رشته جدید، شبانه روز چهار یا حداکثر پنج ساعت خواب و باقیش علی الدوام کار! کار و کار و کار.خستگی ناپذیر کار. لجم می گیره از کم نیاوردنش از انگیزه بالاش از اخلاق خوبش. لجم می گیره چون منم مجبور میشم دست بردارم از کاهلی هام و بدوم. اما جناب میم هم توی مدار نشدن قدم بر میداره

روز هست که سه مرتبه دیگ و دیگبر می زارم سر بار، بهترین مواد اولیه و با کمترین تخلف از دستورهای آشپزی، بازم نمیشه! غذا سر سفره موفق نمیشه. اصلا از توی قابلمه بوی شکست میده. می دونم علتش جای دیگه است نمی دونم کجا

از این طرف توی اداره بدون اینکه اخلاق خوبی نشون داده باشم یا درخشش خاصی بروز داده باشم شده ام مرجع یک عالمه مراجعات متنوع. هر چیم گردن کشی می کنم که بعضی از رئیسها بی خیال من بشن و دیگه کار بهم ارجاع ندن افاقه نمی کنه. هر کی ندونه فکر می کنه چقدر فنی و متبحرم.

همیشه مهمات امور بچه هام رو دقیقه نود فراموش می کنم. چند هفته است برای جواد باید کاغذ پوستی بخرم برای فاطمه باید ایلوستریتور نصب کنم برای ....

نه اون ادباری که توی نویسندگی و آشپزی و مادری دارم برام مشخصه و نه این اقبالی که توی پشت میز نشینی دارم علتی در خودم داره

حالا هرچیم قسم بخورم و شاهد بیارم شاید مردم نتونن تجسم کنن که چیزی که غلطه یه جایی ماورای من و تدبیر منه

ولی خودم دیگه به این باور رسیده ام. بهش انس گرفته ام طوری که مسائل راز آلود ماورایی برام از امور عینی، واقعی تر و اثر گذارتر جلوه می کنن

اما ای کاش مسلط میشدم به اوضاع تا در جهتی که جهت من نیست دست و پای بیهوده نزنم.

 

  • .

بعد نوشت...چه اشتباهی، نوشتم پیدات بشه باز، تو که گم نشدی هیچ وقت. کلیشه ای هم نیست این حرف حق که ما گم شدیم ...

 

چه حواسم نیست که یتیمی درد بی درمون همه مونه. همه اهالی زمانه. پناه خواستن که دیگه ته لهجه ادبی و تریپ روشنفکری لازم نداره. مومن و کافر همه به گرما نیاز دارن و سرمای سختیه به ابالفضل 

 

بی سر صاحابی که سرپوش گذاشتن نداره. دوست داشتنش که نباید عین قرآنهای خاک خورده بشینه لب طاقچه بالا

 

بی تعارف این غروب جمعه دلگییییر بود، دلگیرتر از همیشه

 

شاید روحم خبر دار شده به چیزی که حق مسلمشه نمی رسه. به دیداری که واجب تر از آب حیاته نائل نمیشه

 

وحشت روح که طول و تفصیل کنایه آمیز نمیخاد

 

ما مردیم از دوریت صاحب 

 

مردیم، جراتم نداریم بهت  التماس کنیم برای نماز میت مون بیایی 

 

 

  • .