به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

اسم روز  ۲۸ مهر رو انتخاب کنین

به بهترین اسم جایزه میدیم

 

متن رو من ننوشته ام. 

آقارضا همکلاسی معصومه خانم بود. هردو‌کامپیوتر می‌خواندند.

معصومه از درس‌خوانهای کلاس بود؛فعال وپرانرژی وعاشق کارهای فرهنگی ومذهبی.

همکلاسی لبنانی پای‌دلش پیش دختر مذهبی ایرانی گیرکرد.

معصومه کم خواستگار نداشت.به خاطر جایگاه اجتماعی خانواده وبه خاطر ویژگی‌های  فردی خودش.

پدرش مخالف ازدواج با همکلاسی لبنانی بود. 

سال۲۰۰۶بود وجنگ حزب‌الله با رژیم صیونیستی والتهاب لبنان.

 

ولی معصومه اصرار کردو راهی لبنان شد.

دربحبوحهٔ جنگ ۳۳روزهٔ حزب‌الله ورژیم صهیونیستی هم در لبنان ماند وبه ایران نیامد.

به خاطر تخصص در برنامه‌نویسی،هردو جذب حزب‌الله شدند.امنیت سایبری حزب‌الله با آنها بود.

سال پیش که حملهٔ‌پیجری به حزب‌الله صدراخبارمنطقه وجهان شد،خانواده‌اش از ایران تماس گرفتندتا به همراه‌پنج فرزندش به ایران برگردند.ولی معصومه بازهم اصرارکرد ودرکنارهمسرش در لبنان ماند.

صبح ۲۸مهرسال۴۰۳،بیست وسه روز پس از شهادت سید مقاومت،شهید سیدحسن نصرالله،پهبادرژیم صهیونیستی به صورت هدفمند خودرویی را درشهر جونیه تعقیب می‌کرد.اولین موشک شلیک شد ولی آسیبی به سرنشینان خودرو وارد نشد.

رضا عواضه باشتاب از خودرو پیاده شد.دست همسرش را گرفت وهردو فرارکردند تادر جایی پناه بگیرند.

ماشین‌های دیگر هم ایستادند. پهباد موشک بعدی را به سمت زوجی که دوان‌دوان از خودرو پیاده شدند،شلیک کرد.

شرط ازدواج معصومه محقق شد....

https://ble.ir/yeksarnevesht

  • .

دادا ملا دانشجو شده بعد پنج سر نانخور و با وجود نداشتن شغل ...روز اول استاد سوال پیچش کرده که مرد حسابی، اینجای عمرت، توی کلاس و درس، آن هم این رشته که نه نان میشود نه آب چه کار می کنی؟ 

دادا گفته علاقه

استاد قانع نشده 

داداملا گفته می خواسم بدونم چه باشد آنچه باشد ساینس...

استاد قانع شده چون این دقیقا عنوان کتاب آقای چالمرز در باب فلسفه علم بوده

حالا دادا هر شنبه تا صبح دنبال مسافری میگرده که با پولی کمتر از قیمت بلیط اتوبوس با خودش بیاره تهران و هر سه شنبه هم برای برگشت ویلان اسنپ و ماکسیم که یه مسافری به تورش بخوره ....که مثلا کمک خرجش بشه 

حالا پیدا کنید 

چه باشد آنچه باشد دانش

  • .

 

خنده ام می گیره از این حالت با پا پیش کشیدن و با دست پس زدنی که توی نفس خودم دارم.

پریروز فکر کردم که از طرف خاله زاده ای که زمانی مثلا تا دم خانه ما آمده بوده که یعنی خاطرخواهی و خواستگاری، دعوتیم به باغی 

و حالا که بعد این همه وقت یادی از من  شده فکری شده بودم که خب یعنی کدورتهایی که آن روزها پیش آمد تمام شده و اصلا جایش را به یک نوع صلح همراه با مبلغ بی خطری از عاطفه داده است...

اما نفسم ناز می کرد و رضا نمی داد و می گفت اصلا من که هنوز بابت آن حرفها دلخورم و ....یک وضعی...

البته اینها رو به استعاره و تمثیل نوشتم ....خاطرخواهی و باغ و بیست سال پیش همه ش استعاره بود 

ولی این واقعی بود که با خودم درگیر شدم

کم مانده بود خودم بروم بین آن پسرخاله و خودم واسطه  بشوم که خودم کوتاه بیاید....

بعدا همسرم گفت  که اصولا هدف از دعوت، برادرم بوده و من چون آنجا بوده ام دعوت شده ام که زشت نباشد

حالا نوبت نفس کنف شده من بود که دلش بخواهد این طوری نبوده باشد که همسر می گفت....

 

حتی با خودم خیال کردم که همسر دارد حسودی می کند و غیرتی شده شاید و  اصلا نزدیک بود از دستش ناراحت بشوم

اما همسر عاقل با صبوری و نقل کردن آنچه تصادفی شنیده بود متقاعدم کرد که نخودی ای بیش نیستم.

با همان فرمان استعاره آمده ام جلو، تا اینجای متن

اما از اینجا به بعد 

خود خودمم

عور و دلشکسته و خندان با چشم نمناک

عیب ندارد اما

اصولا چرا برای اینکه باور کنم شانیت معشوقی و قابلیت سایه انداختن عشق روی سرم، در من هست به احیای اتفاقات گذشته نیاز دارم؟

این چه کمبودی هست که بابتش تا خاطرات بیست سال پیش را الکی احیا می کنم؟

یا گاهی آمار بازدیدهای وبلاگم را

چرا 

چون کمبود عاطفی دارم. خب چرا کمبود عاطفی دارم؟

چرا اجازه می دهم هر رفت و آمد و بود و نبود بیرونی ای من را بشکند؟

 با وجود تمام حرفهای انگیزشی و خودیاری راستش را بخواهی ای من ای تو ای باقی مردم: 

باور کردن به خود زورکی نیست. ما آدمها خیلی چیزهامان  به هم دیگر بسته است و با شعار دادن هم نمی توانیم به خودمان تلقین وارستگی بکنیم.

ما آدمها  دوست نداریم از دست بدهیم....

اینها شاید طیق روان شناسی تکاملی بخشی از تنازع بقا باشد

اما غیر از آن مربوط به اسرار روح ابدی ما ست.

لااقل من یکی که  خودم را دارم با این جور معنویات بخور میدهم که نچایم!!!!

 

 

  • .

در دهکده‌ای که کوچه‌هایش از جنس سکوت و خانه‌هایش از خشتِ تردید ساخته شده بود، شاگردی به نام «اِزرا» زندگی می‌کرد. ازرا شیفته کلاسی بود که در بالاترین برجِ شهر، پشت درهایی از چوبِ صندلِ کهنه و قفل‌هایی از جنس «اجازه» برپا می‌شد. استاد آن کلاس، «مَسیحا»، کسی بود که گفته می‌شد رازِ «رنگ‌های ناگفته» هستی را می‌دانست.

اِزرا نه جواز ورود داشت و نه اراده‌ای برای پرسیدن. او به شیوه‌ای دیگر وارد این جهان شد: **شوقِ تعقیب.**

سال‌ها گذشت. اِزرا با گوش‌هایی که از جنس صدف‌های دریایی شده بودند، کنار درب برج می‌ایستاد، به امید شنیدن پژواک کلمات مسیحا. او سایه شاگردان خارج شده را دنبال می‌کرد، با چشمانی تیزبین، چرک‌نویس‌های مچاله شده‌ای را که سهواً از جیب‌هایشان می‌افتاد، جمع می‌کرد. این تکه‌کاغذها، که از جوهرِ خیسِ دانایی آغشته بودند، گنجینه‌ای برای او بودند. اِزرا با صرف وقت بسیار، این خرده‌ریزها را کنار هم می‌گذاشت؛ یک الگوی هندسی ناقص، یک فعل صرف‌نشده، یک اشاره به «نقطه آغازِ صفر». برای او، این قطعات پازل، تمام جهان استاد بودند. اشتیاق او، خوراکِ روزانه‌اش بود.

روزی، درست زمانی که اِزرا مشغول رمزگشایی از یک لکه جوهر بود که به شکل یک پرنده شکسته به نظر می‌رسید، درب خانه خشتی او با صدای خش‌داری باز شد.

در آستانه، استاد مسیحا ایستاده بود. ردای او بوی چوب صندل برج و سرمای ارتفاعات را می‌داد. مسیحا لبخند زد؛ لبخندی که هزاران سال سکوت را در خود حمل می‌کرد.

«اِزرا، فرزندم،» صدای استاد، گرم‌تر از هر زمزمه‌ای بود که اِزرا تاکنون در کنار برج شنیده بود. «شوق تو مرا وادار کرد تا بیایم. من سال‌هاست که اشتیاق تو را از دور می‌بینم. حالا وقت آن است که آنچه را از کاغذهایم ربودی، با تمام عمقش بشنوی.»

مسیحا وارد شد و بر روی همان حصیر ساده‌ای نشست که اِزرا هر شب بر آن به رویاهایش می‌چسبید. استاد شروع کرد به روایت کردن؛ از «رنگ‌های ناگفته» گفت، از جایی که نور اولین بار از تاریکی جدا شد، از چرخه جذب و دفع روح، و از آن نقطه‌ای که اِزرا هرگز نتوانسته بود در چرک‌نویس‌ها بیابد. کلمات، روان و کامل، رازها را یکی پس از دیگری برای او می‌گشودند.

اما در این میان، اتفاق عجیبی افتاد.

اِزرا ساکت بود. او به استاد نگاه می‌کرد، اما نه با آن چشم‌های سوزانِ جستجوگرِ سال‌های گذشته. آن اشتیاقِ کور و پرخروش، آن سوزِ شیرین که او را مجبور به ایستادن در سرما و جمع‌آوری زباله‌های دیگران می‌کرد، در فضای اتاق ناپدید شده بود.

آنچه اکنون بر قلب او حاکم بود، **آشناییِ سنگین** بود.

او تمام مطالب را می‌فهمید، اما درک مطلب جایگزین لذت رسیدن شده بود. یافتن پاسخ‌ها به این آسانی، همانند دیدن پایان یک شاهکار ادبی در صفحه اول بود؛ لذت پرده‌برداری از بین رفته بود. آن کاغذهای مچاله، به خاطر نادانیِ او، ارزشمند بودند؛ هر لکه جوهر، دریچه‌ای به یک جهانِ ناشناخته بود. اما اکنون که دریچه‌ها با کلید باز شده بودند، خودِ کلید (اشتیاق) بی‌اهمیت به نظر می‌رسید.

اِزرا فهمید: **سفرِ جستجو، خودِ مقصد بود.**

وقتی استاد سخنش را به پایان برد و با انتظار منتظر حیرت شاگرد ماند، اِزرا فقط توانست بگوید: «متشکرم، استاد. مطالب نورانی بودند.»

اما در دلش، او حسرت تمام آن شب‌هایی را می‌خورد که زیر آن برج ایستاده بود، زیرا آن شب‌ها، او بیش از این لحظه، شاگرد استاد مسیحا بود.

مسیحا لبخندش را عمیق‌تر کرد، لبخندی که اکنون بیش از هر چیز شبیه **همدلی** بود.

«پس تو، اِزرا، همانند بسیاری از ما، دچار بلایی شده‌ای که من آن را **«مرگ از طریق پاسخ»** می‌نامم. تو گمان کردی که لذت در «دانستن» است، در حالی که حقیقت، در «درخواستِ دانستن» نهفته بود.»

استاد برخاست و به آرامی به سوی در رفت.

«تو حالا دو راه داری، شاگرد من. می‌توانی در این فضای خالی بنشینی و اجازه دهی این کرختی تو را ببلعد، زیرا لذت دیروز دیگر بازنمی‌گردد. یا می‌توانی درک کنی که پاسخ‌های من، پایان راه نبودند، بلکه **نقشه‌ای برای سفری جدید** بودند.»

مسیحا قبل از خروج، مکث کرد و برگشت.

«من رازِ رنگ‌های ناگفته را به تو گفتم. اما اکنون، تو باید یاد بگیری چگونه آن رنگ‌ها را با جوهری که خودت می‌سازی، بر روی بومِ زندگی‌ات ترسیم کنی. اشتیاقِ گذشته‌ات مرده است، زیرا وظیفه خود را انجام داده است؛ او تو را به اینجا رساند. **اکنون، وظیفه تو این است که با دانشی که به دست آورده‌ای، اشتیاق جدیدی خلق کنی: اشتیاق به آفرینش، نه فقط دریافت.** برو و رنگِ جدیدت را جستجو کن. این بار، از من نپرس، بلکه از خودت بپرس.»

و استاد رفت.

اِزرا در سکوت اتاق تنها ماند، اما این بار سکوت، سکوتِ فقدان نبود، بلکه سکوتِ **احتمالات جدید** بود. او می‌دانست که آن اشتیاق قدیمی بازنمی‌گردد، اما شاید در پشت آن دیوار کرختی، بذری کوچک از یک شورِ خلاقانه، منتظر جوهرِ جدیدی بود که خود اِزرا آن را فراهم می‌کرد. او برای اولین بار، مجبور بود به جای چشم دوختن به کاغذهای دیگران، به دستانِ خالی خودش نگاه کند.

  • .

نازنین ما پیشرفت کرده ایم. ما توانستیم دوری بیشتری را دوام بیاوریم. نازنین پریشب گفتند عمه جان محتضر است،فردا  چاشت گفتند رفت. غروب رسیدیم به ختمش. 

نازنین بهترین جا برای دیدار، مراسم ختم عمه جان بود. 

نشستیم یک دل سیر مرگ را تماشا کردیم و باخبر شدیم  بعد از اتفاق ما، مرگ چقدر خواستنی تر شده و بزرگترین جشن، مراسم گریه زاری است.

نازنین تو را می شود تند تند ندید

اما نمی شود تند تند با تو  صحبت نکرد.

مثلا چطور تاب بیاورم که خبرهای دردآور جهان را با تو در میان نگذارم؟ 

از خشم مقدسمان چطور برای هم حکایت نکنیم؟ 

چطور من به تو نگویم که دوست داشتم در ویرانه های غزه با تو قدم بزنم . آخ نازنین کاش آنجا بودیم و  همه سی چهل باری که آتش بس نقض شده برای ضامنهای توافق، پیامهای غیرت انگیز می فرستادیم.

کاش ما جزو بازماندگان صمود در زندانهای اسرائیل بودیم و برای هر لحظه ادامه خلاف قانون این محاصره، جهان را شخم می زدیم...

کاش تمام خمودیها و افسردگیها را با یاد تو جارو می کردم 

کاش هر روز از تو، توبه نمی کردم 

کاش ....

  • .

دختر پادشاه فعال فرهنگی است. زیبا و رعنا و تحصیل کرده و پولدار هم هست. خیلی‌ها می‌خواهندش.

چند وقتی است برایش خواستگار آمده. پادشاه هم از روش سنتی  مسابقه گذاشتن بین دامادهای احتمالی دست برداشته. این یکی را گذاشته خود دختر انتخاب کند.

شاهدخت مصاحبه برگزار می‌کند . از طریق "پرس لاین". خیلی ها توی شایستگی های اولیه رد می‌شوند. اما می‌مانند چند نفری که باید بینشان انتخاب کرد.

خسرو، خوش‌تیپ پولدار و از خانواده سلطنتی کشور دوست و همسایه مانده است و شهروز، خوش‌تیپ و درجه دار ارتش.

شاهدخت هنوز هیچ کدامشان را ندیده و می‌ترسد ببیندشان. مخصوصا در این مانده که کدام را اول ببیند.

وقتی به من مراجعه کرد قصه زندگی آخرین ملکه فرانسه را برایش تعریف کردم و روی این موضوع تاکید کردم که ماری آنتوانت خواهان زیاد داشت و همسر خودش را هم دوست نداشت ولی قیود اخلاقی را در حد عرف رعایت می کرد.

اما از بین همه کسانی که خواهانش بودند یک نفر بود که ماری را تغییر داد...

کسی که در دوست داشتن ماری شیوه سختی را در پیش گرفته بود. شیوه درستی را در پیش گرفته بود. شیوه پر پیچ و خمی را در پیش گرفته بود.

آن یک نفر با شیوه دوست داشتنش روح ماری را شکوفا کرد.

به شاهدخت گفتم 

قبل از اینکه خسرو یا شهروز را ببینی، ازشان بپرس 

چگونه دوستم می‌داری...

شاهدخت می‌گوید برای اینکار باید دست از شاهدختی بردارم و بیافتم توی جامعه.  اینکه می دانند دختر پادشاه هستم کار را خراب خراب می‌کند.

می‌گویم 

باید بدانند و بتوانند طوری دوستت داشته باشند که دختر پادشاه بودنت مزاحم آن طور دوست داشتن نباشد.

می‌گوید 

هنوز نمی فهمم کیفیت و کمیت دوست داشتن آدم چه کمکی به او می کند؟ چه فایده ای برای آدم دارد؟

می گوید

هنوز نمی فهمم چرا دوست داشتن آدم ها را بلد نیستم

می گوید

دوست داشتن چیست اصلا؟

می گویم
به باباجان پادشاه بگو که یک رشته جدید در دانشگاههای کشور افتتاح شود به نام فلسفه عشق

به باباجان پادشاه بگو که اینکه دانشمندان کشور به فلسفه علم می پردازند آیا خود دلیل محکمی نیست بر اینکه دلدادگان کشور هم به فلسفه عشق روی بیاورند؟

می گوید ترجیح می دهم پیش رمال دربار بروم و از او داروها و طلسمات مربوط به محبت را بگیرم ....

می گویم:

بیا دوتایی برویم حداقل پیش روحانی دربار تا بهمان دستوری، وردی  بدهد. که عشق را تجربه کنیم که لطیفان گفته اند عمرمان تباه است اگر تجربه اش نکنیم.

 

 

  • .

چنان خوابم می اومد که انگار شن توی چشمام پاشیده بودند....هر وقت توبه می کنم خوابم می گیره

و یکی از علتهایی که دو سه ساله موفق نمیشم جدی توبه کنم همین خوابالودگی بعد توبه است!!!!

ولی دخترم در حال فرو افتادن توی یه چاه تاریک بود و دستشو به نشونه استمداد بلند کرده بود سمتم.

خواب رو بیخیال شدم و هر چی سلول مغزی داشتم رو بسیج کردم تا بتونم کمی، درکش کنم.

موفق نبودم

واقعا این دختر هفده ساله حسابی از دسترس فکر و دلم دور شده

میگه و با گریه هم میگه که

"من دارم خیلی دور میشم، مرتب بی مهری می بینم و به تنهایی فرو میرم. کسی که دوستش دارم اصلا بهم محل نمیزاره و براش مهم نیستم. باقی هم مرتب روی اعصابم رژه میرن.

می ترسم دیگه نتونم هیچ وقت هیچ کس رو دوست بدارم."

نازنین همکلاسی نسبتا جذابش، حسابی دل بچم رو برده. و دخترک من ازاین بابت خودشو سرزنش می کنه. 

بهش میگم مادر خب یه تلاشی بکن. یه کاری کن این مهر یه طرفه یه کم دوطرفه بشه... غرورت رو بزار کنار 

میگه اصلا برای چی باید به این دختری که کل کلاس سر انگشتش می چرخه و کوچکترین توجهی به من نداره احساس به این جدی ای پیدا کنم؟

میگم خب منم که تو سن تو بودم چنین احساسی رو به دوستم داشتم و هنوزم بعد سی سال باهاش در ارتباطم و جزو بهترین دوستامه

بهش میگم اون دوستی پاک و صمیمانه خیلی برای من آورده داشت..اصلا بن شخصیت منو ساخت

و به اینجا که میرسم اشکهای شدیدش رو می بینم

چه چیزی در  نازنین می تونه چنین کارکردی برای دخترک من داشته باشه؟

نه از نظر فرهنگی به هم می خوریم و نه از نظر طبع و علایق و نه از هیچ نظر دیگه ای....

دیده ام این نازنین رو، روزی که مدرسه نمایشگاه کارآفرینی داشت...نفهمیدم دخترم از چی این دختر، خوشش اومده، اما فهمیدم واقعا دختر منو نه می بینه و نه به حساب میاره....

دخترم از خودش راضی نبود از نحوه گذشتن ساعات شب و روزش راضی نبود..شاکی بود ...اذیت بود اصلا...خدای من که چقدر گریه کرد...هر چی اصرار کردم بزار ازین مدرسه با این معلمای خودتحقیر و دانش آموزای ...بیارمت بیرون...به خاطر نازنین نتونست دل بکنه

حالا هم مونده وسط یه برهوت...

نه می تونه خودشو پیدا کنه...نه می تونه جایگاه خودشو پیدا کنه

نه می تونه لذت ببره نه می تونه بیخیال بشه

و عصاره همه چیزهای ناملایم از توی خونه و تعاملاتش با برادراش تا توی مدرسه 

میشه یه جور یاس فلسفی فیل افکن....

وقتی میافته روی دنده فلسفیدن، افلاطون هم حریفش نیست....

خدایا کم آوردم

کمک کن لطفا 

  • .

اینجا تهران میدان ۹ دی فاصله با خیابان الرشید غزه 

هفتصد و سی بیابان فریاد 

هفتصد و سی شب نخوابیدن 

هفتصد و سی آغوش به روی بچه های ترسیده 

همه جهان در خیابانی ازدحام کرده که شما اعجوبه ها درش راهپیمایی می کنید تا به سر خانه های گم شده برگردید شاید تکه ای از استخوان پدر، پیراهن مادر را از زیر آواری بیرون بکشید .

نمی دانم بالاخره این پایان تجاوز خواهد بود یا تا پایان اسرائیل ، این شما خواهید بود که بیشترین دونگ را در سرطان علیه انسانیت خواهید پرداخت 

اجالتا می دانم که خوشحالم 

بیش از توان قلبم خوشحالم 

ما ایرانیها این خبر را یواش یواش باور می کنیم  ...هنوز درد آتش بس های دروغین قبلی و پاره پاره شدن روحمان پای زیرنویس های شبکه خبر را فراموش نکرده ایم . اما شما....

شما  اگر در این جنگ هیچ سهمی  نداشتید جز همین پیاده روی به سوی مناطق خطرناک جنگی، قبل از اجرایی شدن آتش بس ....برای شما کافی بود که تا آخر دنیا به خودتان افتخار کنید 

شما فخر غرب آسیا ، فخر همه مستضعفان تاریخ و وارثان حقیقی زمین هستید

  • .

از توی حموم صدای آواز خوندنش میاد

صداش قشنگه 

یه جوری میگه بی پوزیتیو بی پوزیتیو

فکری میشم که شاید یه ترانه ایه که تو دهن دهه هشتادیا افتاده

با لباسای شسته شده ش که میزنه بیرون ازش می پرسم چی می خوندی؟ چرت و پرته یا واقعا ترانه انگلیسیه

میگه الان توی حموم تکمیلش کردم

لباساشو پهن کرده و نکرده مینشونمش تا برام بخونه....

تا حالا کسی درد رو توی زرورق پیجیده بهتون تعارف کنه؟

بفرمائید درد....دردی که نمیشه به هیچ وجه تنهایی تحملش کرد:

ALL ARE EQUAL

They live somehow unusual

Every thing is fairly for all

The rich and poor homes are alike

Men and women are equal

Yeh

They live somehow unusual

They die

Every thing is fairly for all

Nothing

The rich and poor homes are alike

Destroyed

Men and women are equal

Buried

When you look at the faces

Cant understand their races

They`re all bloody every body

So

Play next of play list

And call your therapist

To prescription the sedative

  For your conscience  be positive

Be positive

Its their own result

Be positive

Both the sides need a halt

Be positive

If they’re so small  to

Be killed its their fault

So all the nations

Congratulations

Is every thing ok?

Are we in a right way?

I don’t know after this

Why its still hard to say

Its hard to say cause

We got along

But may be just may be

The world is wrong

اینک ما و وحشت دنیای اشتباه

دیروز داشت با گریه از من می پرسید : پس چرا من فکر می کردم درد از یه حدی بالاتر نمیره؟

نکنه حق با دبیر ادبیاتمونه که امید و ایمان بخشی از روندیه که حین تکامل طی کردیم؟ صرفا جهت حفظ بقا؟

چقدر سخته بعنوان نسل قبلی جوابی برای اینجور پرسشهای نسل بعد نداشته باشی.....

چقدر سخته

  • .

در بهترین بهترینهای عمر و امکانات و زندگی به سر می برم 

خانواده شیرین و شلوغ، دوستان یکرنگ شغلی که ارزشمندی بهم القا می کنه

سلامتی 

از آب و گل در اومدن بچه ها و هنوز دوباره با سر توی آب و گل تازه فرو نرفتنشون!!!

خواب خوب و عمیق و کافی

غذای دلخواه 

آزادی به قدر نیاز 

رطوبت و دمای کافی 

اصلا تو نگاه کن خدا وایساده دست به سینه جلوم و میگه بیا ابر و باد و مه و خورشید و فلک به خدمتت ببینم یه تکونی می خوری؟ رشدی حرکتی چیزی بالاخره بعد چهل و دو سال

بهش میگم بله همه چی هست 

فقط تا حالا دیدی تکون و تغییری در من که خودش باعث و بانیش نبوده باشی؟ 

قربونت دعاهای خوب یادم بده، منم که مستجاب الدعوه ، و بزن که بریم 

دیگه به اون همه امکانات هم شاید خیلی نیاز نبود

  بعد نوشت...به اون قضیه نگاه خیلی دقیق شدم ...دیدم انسان تو زندگیش همیشه زیر نظره،  تحت نگاهه

گاهی نگاه همون ایسم یه که روح زمانه است

گاهی همون حرف مردمه 

گاهی هم نگاه اصیله از بالاترهاست...

  • .