به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

سلام خوش آمدید

گفت برای چی اینقدر بستگی پیدا کردی بهش؟  چشم و ابروش تو رو گرفت؟ 

گفتم قبل ازینکه چشم و ابروشو ببینم بار این بستگی، بسته شد. من مبتلا به نگاهش شدم.

 

گفت دیگه بدتر، یعنی کار فقط کار چشمش بوده بی مشارکت ابرو؟ حالا مگه خیلی شهلا بود چشمش؟ 

گفتم  د ن د .....دارم میگم نگاهش...اون طوری نگاهم کرد و چیزی در من دید و از دیدنش یک آن به وجدی اومد و یک کلمه تحسینی به زبون آورد که کل عمرم و ایام  قبل تولدم و ایام بعد مرگم تشنه اینطوری دیده شدن بودم....

خسته بودم از تحسین شدن به خاطر تحسین کردن

تحسین شدن به خاطر چشم و ابرو 

به خاطر منافع 

خسته بودم از دیده نشدن ، از گم شدن 

و نا امید از پیدا شدن 

و راه پیدا کردن به ملکوت خودم

آره من بستگی پیدا کردم  به نگاهی...

برای خدا بندگانیست که با نفسهای خودشان مریض شفا میدهند 

یا با نگاه خودشان، از توی جوب آدمها را در می آورند و به ملکوتشان راه نمایی می کنند....

ای کاش اینجور نفسها و نگاهها با همه مردم شهر به اشتراک گذاشته شوند 

دوست داشتن اینجور آدمها، یک دارایی مهمه

شاید داشتن زمین و سرمایه  به صورت اشتراکی امکان پذیر نباشه 

شاید کلا مالکیت، اشتراک بردار نباشه...

یک دارایی که نباید سرمایه شخصی کسی بشه 

دوست داشتن 

اینجور آدمهاست

اینجور مرام اشتراکی ای،  مورد تایید اسلام و سایر مکاتب هم 

هست؟

 

 

  • .

صبح هواداریست

سحر کمی خدا به دست آوردم 

و تمام جیبهای صبحم را از فکر و ذکر پر کردم 

اتوبوس شلوغ بود و جیبهایم دو بار خالی شد 

اما هنوز کمی خدا مانده است

 خدا بی نیاز است

اما خدا داشتن نیازمند است

باید بتی باشد که برای نداشتنش خدا به دست بیاوری

باید گمراهی ای تهدیدت کند 

تا راه را پیدا کنی 

اگر فرشته بودی و بعد تغییر روش دادی 

مثل همان فرشته معروف 

باز هم از تو ممنونم

کمی خدا به دست آوردم 

از همان بازاری که بیشتر جنسش بت بود، پرستی بود، من بود ، تو بود

باید قناعت پیشه کرد 

با کمی خدا می شود 

از یک عالمه بت عبور کرد

  • .

یه فرآیند شلوغ و شلخته که سر و کله من گردن شکسته هم توش پیدا شده باعث دردسر بزرگ شد. 

منی که نه سر پیاز بودم و نه تهش، پیامی رو که درست نفهمیده بودم به رئیس "داده " رسوندم یه روزی و حالا هم یادم نیست کی منو دنبال این کار فرستاد ، و این پیام غلط بود یا بد فهمیده شده بود ....

اما جامعه آماری که حقشون در معرض تهدید قرار گرفت خیلی خیلی زیاد نفر  هستن...

تا اینجای زندگیم یه درس گرفته بودم که بیش از حد نکوشم

از امروز به بعد درس دوم رو یاد می گیرم: 

احساس مسئولیت کاذب کلا ممنوع

اصلا احساس مسئولیت ممنوع

به شهید اداره گفتم دستم به دامانت شوخی شوخی من اینجا دارم با اموال مردم بازی می کنم 

تو مواظب باش سوتی ندم

  • .

ای یارِ ما، عَیَّارِ ما، داغ دلِ خَمّارِ ما

 

پا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما

 

آقای سهراب فرمود کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

ولی ما از همون اولش، کاری جز سر توی راز کردن نداشتیم. کانهو راز،   سینه ی پر شیر مادریه که ما را به دنیا آورده و ما با  تکرار کردن جمله ی دیگه چه خبر ، این سینه رو می مکیم.

رسالت زگهواره تا گور دانش بجوی،  با این مکیدن غریزی هم نوایی داره.

اما دانشمند، اون بوعلی سینائیه که همراه با دویدنش به دنبال دانستنیها، از تماشای منظره ندانستنیها غافل نیست. شاید اوج عرفانش اونجاست که میگه هیچ ندانستم. 

و زندگی، ای کودک مکنده که اسمت انسانه، جذابه....با همین در هم تنیده ی معلومها و مبهم هاش. خصوصا اینکه تهش نمی دونی کی و کجا اتفاق می افته.

صبحی برادرم می پرسید خب باشه کشتی چهل و هفت کشور جهان رو گرفتی، بعدش چی؟ میخوان به کجا برسن؟ 

تا قبل اینکه بپرسه جوابی نداشتم.....اما از آنجا که پرسش کلید دانشه تا پرسید یه نفر کلید رو زد و همه چی روشن شد.

گفتم کاملا مشخصه که دنبال چی هستن. اگر همین مسیر رو ادامه بدن و اتفاق جدی و تاثیر گذاری، متوقفشون نکنه، 

همین طور که تمام اتاق فرمانهای جهان رو منفعل کرده اند و سیاست، علیهشون چیزی در چنته نداره، همینطور که شریان اقتصاد جهان رو به دست گرفته اند و سهامدار عمده جهان هستن

نرم افزار جهان رو هم مال خودشون میکنن  یا با خفقان و ارعاب یا با هزار حیله ....و یا با ترکیب این دو 

اون وقت با یا بدون این که متوجه باشی وجدانتم میافته به دستشون، این اونها هستن که القا می کنن بابت چی ناراحت بشی و وجدان درد بگیری و نسبت به چی کرخت باشی. 

خدا رو اونها تعیین خواهند کرد و سائقه جنسی رو و ذائقه ی تغذیه رو و ذوق هنری رو 

اینها با گرفتن کشتیها به جهان اعلام کردند که هیچ کاری نمی تونین بکنین، همه تون تروریستین!

حالا با جهانه که تصمیم بگیره....

همینجا بود که اندوه وزید ....

اندوه نسیمیه که از عالم ندانستنیها بر میخیزه تا وقتی خوشحال و سیر از دانستن های تخیلی داری آروغ می زنی 

بنشونه تو رو سر جات 

بله درسته من نمی دونم ...بسیار نمی دونم 

همون طور که نمی دونستم حدم کجاست

قبلشم نمی دونستم عشق چیه 

نمی دونم چرا سوسک باید بال می داشت و اگر سرطان نمی بود زندگی انسانها چی کم می داشت

نمی دونم چرا بشریت مبتلا به اسرائیله 

و نمی فهمم زنده نگه داشتن دو میلیون انسان در شرایطی بدتر از شرایط حیوانات موذی نابود کردنی چه معنایی داره، فلسفه اش چیه و خاصیتش برای ما در ساحل نشسته ها چی هست. خاصیت با خبر شدن ازش ....خاصیت بی خبر موندن ازش...

حالا هم نمی دونم واکنش جهان به اینکه کشتی هاشو گرفته ان چیه و قراره انسانیت چه تغییری بکنه؟ آیا فرگشتی اتفاق می افته و معنای زندگی، معنای روح انسانی عوض میشه؟ 

باید برم از اندوه،  اجازه بگیرم که با همه این حرفها، شاد باشم یا نه ...

همون اندوه گل سرخ که سهراب می گفت....

اجازه بگیرم که  شاد باشم  از عضویت در اون قسمت بشریت که دلش توی کشتیهاست....یا اندوه زده و شناور در ندانستنهام

 

 

 

 

  • .

ناله ی بنده نشنود هیچ رقم خدای تو 

ای بت سنگدل بیا سر بدهم به پای تو 

بعضی معجزه ها رو نمیشه نادیده گرفت. بعضیهاش رو میشه.

دیروز یه معجزه از نوع انکارناپذیر و یکی هم از نوع انکار پذیر برام اتفاق افتاد.

معجزه بزرگ توی زندگی موازیم رخ داد و معجزه کوچیک تو زندگی رسمیم.

وسط جلسه با رئیس جدید، حینی که حرف مهمی در جریان بود، تا بیاد جواب تلفنی رو بده، یک کلیپ دیدم  که توش  یه مژده بود  ...

 

و چله گرفته بودم به  نیت این مژده. 

واقعا دم شما گرم ای شهید روح اله قربانی داش مشدی لوطی 

که وقتی کتاب خاطره شما رو بستم به شما جریان رو گفتم و چله رو شروع کردم و گرچه خوب و دقیق بهش پایبند نبودم شما  درست و دقیق سر چهل روز، وسط جلسه حاجت روا کردین منو.

لطفا قسمت بشه و بیام قطعه ۵۳ زیارتتون

حاجت روا شدن یهویی اینجوریه که یه جریان برق از تنت عبور میکنه، کلا هیجان میگیردت و بعد مدتی دچار سرگیجه و بی حسی میشی...

.تمام طول روز که بسیار هم روز شلوغی بود از خودت می پرسی چی شده؟ و بی حسی

چندساعت بعد 

یه درگیری بسیار جدی پیش میاد و رئیست از زور ناراحتی خودکارش رو پرت می کنه تو صورتت و بهت میگه حرف نزن نمیخام ببینمت نمیخام چیزی ازت بشنوم و تو در کمال ناباوری آرومی، از کوره در نمیری سعی در دل سوزوندن برای رئیس‌عصبی داری و اینها نقش بازی کردن نیست، واقعا از ته دل آرومی و توی لحظات به این داغی تو فکر اتفاقی هستی که در دعا و دنیای موازی برات افتاده.

دنیای موازی به این خوبی، چرا بعضیا باهاش مخالفن؟ 

شاید به این علت ازش بدی میگن که ....

که یک ساعت بعد از تعطیلی مدرسه بچه ات بهت خبر میدن هنوز نرسیده خونه و تو چون توی دنیای موازی هستی قضیه رو جدی نمی گیری.

درگیری بین یه عده در کل کشور و خودروسازیها س و تو و رئیس عصبی دراین قضیه دخیل هستین و توی دیوونه از همه منطقی تر و آروم تری.....

اما آروم بودن و منطقی بودن هم حدی داره! 

باز از خونه زنگ میزنن جواد هنوز نرسیده خونه و سه ساعت از تعطیلی مدرسه ش گذشته...

دیگه نگم که اشک شتک زد تا دم مژه و نمی دونم سیستمهامو خاموش کردم یا نه و چطوری خودمو پرت کردم بیرون سازمان و همه خودروسازیها و مناسباتشون با خودمون رو فراموش کردم و چند لحظه از دنیای موازی هم بیرون اومدم و  دنبال اتوبوسها دویدم و به همه زنگ زدم و.....

تا اینکه معلوم شد جواد راه دوری  رفته ولی رفته و صحیح و سالم هم رسیده و ....

فوری تمام فحشهایی که به خودم می دادم رو کنسل کردم و نذر و نیازهام رو هم.

و به این فکر کردم جوادی که توی جوبهای خیابونها دنبالش می گشتم حالا جاش امنه، دوباره بهم بخشیده شده و چرا نمیرم سراغش....و اینکه این یه معجزه بوده که بچه نه ساله خودش مترو رو  پیدا کرده و از شرق به غرب رفته و خودشو رسونده به یه آشنا و ....

اما ....

اینقدر مرتب به دنیای موازی سر زدم و از خودم پرسیدم چمه و کلیپ رو چندباره دیدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و 

خونه و بچه و ساک بستن برای سفری که داشتیم رو رها کردم که خواب اومد سراغم تا آرومم کنه 

شاید پنج دقیقه طول کشید اون خواب اما جواب اومد 

وحدت رسید 

مساله حل شد 

اتفاق مهمی نیافتاده بود که 

نه من خیال پرداز و دیوونه ام 

نه اخلاقم بده نه اهمال کارم نه بی نظمم 

نه هیچ چیز دیگه ای ....

فقط مبتلام ....همین مبتلای یه طرفه اما دائمی و بی وقفه 

به یک نوع بستگی بزرگ

با پذیرفتنش

 ناگهان نور رسید و جهانم زنده شد و همه چیز جان گرفت.....

باز هم به زندگی برم گردوندی ....

عمر دوباره منی....تو رو واسه نفس میخوام 

  • .

سلام

ارتباطاتم از گنج ارزشمندترن برام. البته ارتباطات حقیقیم.

بهترین ارتباطی که در جهان با خودم و دیگری پیدا کردم در میان کلمات بود. در اینجا 

و از دست دادن چیزی که اینجا پیدا کردم خیلی دردناک تر از از دست دادن صد و  ده بیست گرم طلایی بودکه روزی اشتباهی انداختم توی سطل زباله شهرداری...

نوشتن بخشی از بودنم را تشکیل میده. بخش فرادست بودنم رو.

با این حال

مدتی ریاضت کشانه دوری می کنم تا  ارتباطات از دست رفته رو و خودم رو بیشتر جستجو کنم. 

پیش از این بارها اینجا را ترک کرده ام. گاهی از سر اجبار به یک ترک.

گاهی از سر یک ترک که لطف و صفای اینجا را در نظرم صفر کرد

گاهی برای ترکی همیشگی

گاهی هم برای بهتر  پیدا کردن چیزی ترکش کردم

روزی هم ترک کردن را ترک خواهم کرد....

امروز فقط دلتنگم و امیدوار و منتظر 

و توی دفترم پرواز می کنم به امید روزی که اینجا را بهتر به دست بیاورم...ارتباطات اینجا را 

 

 

خیلی دوستتون دارم، شناس و ناشناس شما حضورهای  دوردست رو

 

بعد نوشت: چه بار غمی از روی دلم سبک کردید....در حیرتم که این همه غم ؟ این همه وابستگی؟؟؟

  • .

یه روز توی جمعی یه چیزی گفتم که همه زیر سیبیلی رد کردند جز یه طلبه که اونجا نشسته بود.

آقا این تا آخر جلسه از روی دوش ما پائین نیومد که نیومد.

گفتم علم با مستی ارتباط داره...

حالا من یه چیزی گفتم

کدوم علم و کدوم مستی رو که نگفتم 

مگه ول می کرد ؟ 

خلاصه اونها ده بیست نفر بودند زورم بهشون نرسید 

اما زورم به شماها میرسه 

چون هم فرهیخته ترین هم اهل دل تر 

هم شعر لازمین گاهی 

شعرین اصن بیشتر وقتها خودتون

در اینجا بر اثر مرور زمان وکبر سن و تطاول ایام میخوام نظریه جدیدی ارائه بدم

شعر یک اکسیر فشرده از علمه

فلذا بفرمایین یه علم پیچیده فشرده که مقدمه یه عالمه علم دیگه است:

از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست

از شمع رخت محفلش افروختنی نیست

گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ

ای برق! مزن! خرمن ما سوختنی نیست

در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرام

کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست

یک دانهٔ اشک است روان بر رخ زرین

سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست

در مدرسه آموخته‌ای گرچه بسی علم

در میکده علمی‌ست که آموختنی نیست

خود را چه فروشی به دگر کس به خود، ای دل!

بفروش اگر چند که بفروختنی نیست

گویند که در خانهٔ دل هست چراغی

افروخته کاندر حرم افروختنی نیست

 

میرزا حبیب خراسانی ....فاتحه به روحش

 

  • .

تند و گزارش وار از سفر می نویسم، شاید بعدها به همراهی همسفرم، هدی، کتابچه ای چیزی از توش در اومد.

از اون صبحی که به کله م زد دعوت هدی، (دعوت هدی؟) رو جدی بگیرم و همسر هم نه نگفت و زینت خانوم هم ذوق زده همراه شد، تا وقتی بلیط مهران گیر آوردم به تعلیق و تردید و هیجان گذشت. بلیط اینترنتی مرتب کنسل میشد، پا شدم ساعت  نه شب یه کارت بانکی توی جیب و یه کارت بی آرتی تو اون یکی جیب دست بودی (ته تغاری چهارساله ام رو بودی صدا می کنیم)رو گرفتم و راهی ترمینال غرب شدم. به قدری طول کشید و گرم بود که بودی روی دستم خوابش برد، خیس عرق و تشنه و بچه به بغل راه رفتم تا بالاخره اتوبوسها رو پیدا کردم، چنتایی  از تعاونیها که قصد نداشتن از حالا برای فردا بفروشن. (چرا؟)

  • .

با هلی کوپتر که از آسمان می پائیم جمعیت اربعین را، چیزی می بینیم که در یک نمای بسته با دوربین کاشته کف صحنه هم ممکن است دیده شود. اما وقتی پابپای کالسکه با بچه ها راه می افتی، داستان ورق می خورد.

اخلاق قهرمان قصه است اینجا.

و می بینی که توشه کم آورده ای. زود تند می شوی  زود قضاوت می کنی، واکنشی و تکانشی عمل میکنی مواظب ادب و حیا و زنانگی نیستی. همسفرت با تمام مهربانی و بردباری و رواداری بدون استفاده از کلمات در سکوتی آینه وار دارد نشانت می دهد که چقدر جای کار داری...

شلوغی است انسان ممکن است خودش هم از خودیت خودش، بیگانه شود.گم می شوی.

ممکن است توی چشم به هم زدنی، دیگر  کسی از اطرافیانت را نشناسی  و دقایقی بعد حس کنی بینتان فاصله طی نشدنی افتاده است.

بعد از گم شدن در حالی که نمی دانی کی کجاست اگر جسم خوابالود کودکی هم روی دستت مانده باشد نمی خواهی اصلا وجود داشته  باشی 

وحشت فرا می رسد 

می توانی به اهوال یوم القیامه فکر کنی 

چه زود خودت را باخته ای و این که  با کمی پرس و جو پیدا می شوی و  به اهل انست برمی گردی تلخی آن باختن را کامل برطرف نمی کند. نیاز داری  وحشت دقایق قبل را زیر ذره بین تماشا  کنی 

تازه می فهمی که تعریفت از وجود داشتن چقدر وابسته است به موجودات آشنای اطرافت

تازه می توانی بار هستی را زمین بگذاری و کودک خوابالود را به مهد زمین بسپاری

و بعد به این فکر کنی که دقیقا چیستی و کیستی و چقدر هستی

این ذات سفر است، از مبدا فطرت به قصد منزلگاه مه گرفته ی شهادت 

و این سفر، سفر ذات است .

سفر ذات ...سفری با کندن لباس اضافات و شستشو با آب داغ، داغی مواجهه با  خودت و چرکهایت

از این حرفها گذشته، من پر از سوالم ، پر از معما 

سوالهای پیچیده و سوالهای ساده ..

مثلا 

یک سوالم اینست که اییییین همه کوشش برای خدمت رساندن چطور شارژ می شود ؟

یا رقابت بین موکب دارها برای بهبود کیفیت آب و غذا و جای خواب و حتی امکانات تفریحی برای بچه ها با کدام منطق توجیه پذیر است ؟منطق بازار که ساکت و مبهوت شده.

این همه مهمان، هیچ بعد مادی ای برای میزبان ندارند  زائر اهل خرید کردن نیست و حالش را هم  ندارد.

قواعد دنیا چطور تحمل می کند بیست ملیون مهمان در بیست روز بدون آورده مادی از دید  توریستی و یا حتی  زیارتی و فقط هزینه برای زیرساختهای محیط زیست و انرژی و مواد اولیه و بهداشت و  فاضلاب را ....؟

سوال خیلی مهم دیگر اینکه اگر این حجم و تنوع از خوردنیها و نوشیدنیها و مهربانیها نبود، در کیفیت و کمیت اشتیاق به شرکت در این همایش چه تغییری پیدا میشد؟

فکر می کنم پاسخ این سوالات خیلی نکته دارد 

نکته های کنکوری 

برای اهوال یوم القیامه

 

با عرض معذرت بابت آشفتگی معنا و لفظ در این متن و متنهای دیگر 

توی تنگنای وقت نوشتم...تهران بیست و چندم مرداد

  • .

موفق شدم نروم.

با میم و برادرم و خواهرهای میم و پسرهام و خواهرشون نرفتم.

اما از همان اول که گفتم نمی روم همکارهام گفتند تو میری، زینت خانوم هم توی آشپزخونه که بهش خبر دادم نمی رم گفت تو میری....یکی دیگه هم توی درونیتام می گفت تو میری 

برای اینکه به همه شون ثابت کنم چقدر روشنفکرم و چقدر جوگیر بشو نیستم و چقدر در مقابل مغناطیس قوی مقاوم هستم به کار چسبیدم و اداره واقعا بدتر از من چسبیده بود به کل هیکلم.

فقط جهت اینکه دونگم را به این ماجرا پرداخته باشم خودم را خشنود کرده بودم به نگهداری از فرزند خردسال و اینکه جایم را توی کاروان داده ام به خواهر میم....

برای نگهداری موفقیت آمیز پسرکوچولو، شبی راه افتادیم پارک ساعی و شب بعدی قایق سواری و شب بعد شهربازی و سرانجام شب جمعه هم امامزاده صالح بودیم.

نشسته بودم فقط به تو فکر می کردم  تو نیمه خاموش خودم تو که در اعماق روشن مانده ضمیرم حضورداری هنوز، اصلا شمع در دست توست، اصلا روحانی کاروان"من" بوده ای و 

"غافلم من درویش"

بعد دیدم یکی صدایم می کند. و درباره چیزی از جنس ابدیت توی روح من کلمه برمیدارد و کلمه می گذارد

درست عین عبدالله توی روز واقعه داشت کسی از دورها صدایم می کرد

چون تجربه نشان داده شنیدن صدایی که هرگز نشنیده ای و حالا هم نمی شنوی و فقط امواجش را حس می کنی، چیز نابی است 

با خودم وعده کردم برای اینکه این صدا را بهتر بشنوم اگر جایی تصادفی کاروانی جمعی کسی می رفت سمت همانجایی که سعی کرده بودم نروم....بروم باهاشان

چند ساعت بعد دوستم پیام داد ....بیا تا برویم 

و تکرار کرد 

از میم استفتا کردم ...مرد جای اینکه بگوید نه این چه کاریست چرا با خودم نیامدی، بچه چطور می شود پول از کجا...گفت ببین دم مرز سیم کارت آسیاسل بخریها زین نخر!

به زینت خانم گفتم ببین دوستم میکه بیا بریم، ولی نگا نه پول دارم نه کالسکه برای بچه تازه هوا هم گرمه

گفت بیا بریم پولش با من کالسکه هم با من بیا بریم 

چاره نداریم که دعوتمون کردن بیا بریم.....

خلاصه چون عقل آنتن نداد از هر شش جهت

دل دل لامصب در عرض چند ساعت ما را راهی کرد

قاعدتا سفر زمینی بدون برنامه و بدون بستن توشه و پول درست حسابی برای سه زن و دو کودک باید خیلی خیلی سخت می بود 

اما باور کنی یا نه...تا این لحظه که چند کیلومتری نجفیم 

از تمام سفرهای قبلی شادتر و آسوده تر و زیباتر بوده 

البته همسفرم فکرهای خوبی دارد برای اولین بار پسرم صندلی جدا دارد و تمام سفر کلافه روی دست و پای من نیست 

 

اما راست راستش اینست که دراین همایش هر چه بی توشه و تدبیرتر بیایی برایت تهیه و تدبیر عالیتر تدارک می شود

 

گفت که تو با بال و پری 

من پر و بالت ندهم 

پیش رخ زنده کنش مرده و پر کنده شدم...

اگه شعر خط رو خط شده تاثیر چای عراقیه...لامصب

  • .