فکرم مشغوله
نمی دونم چنتا نماز خوندم . دیشب توی دل شب قبله ام رو گردوندی..با کلماتت نشستم...خوابم برد...کلماتت به خوابم اومدند
گفتی نمی خونی منو
حذفم کردی
مودبانه گفتی نه از سر مهربونی
حالام که .....
جانمازم که جمع شده ...یعنی نمازهام رو خونده ام و جمع کرده ام؟ یا موقع جمع کردن جانماز داشتم با تو حرف میزده ام؟
چرا از کنج ضمیرم تکون نمی خوری؟
چرا اینقدر دوستت دارم؟ خیلی برام عجیبه! فقط سه شنبه ی گذشته برای پیدا کردن جواب این سوال یه کتاب چهارصد صفحه ای رو قورت دادم...همه عوالم را تحویل داده بود به تکامل زیستی به هورمونها به شبکه عصبی....لعنتی اینها ربطی به ماجرای ما نداره واقعا...کجای کاری آقای نویسنده کتاب؟
پنج شنبه باغ رضوان بودم. یهویی شد دو تایی با داداشم و بدون خانواده ها اومدیم خاکسپاری .
توی سالن غسالخونه حالتی رفت که باید چیزی را به مرگ می سپردم. و من صفحه ای رو به دست مرگ دادم که به خودم امید می دادم تو گاهی بهش سر میزنی.(الکی مثلا دل کندن)
تمام بچگیهام دور قبر حاجی علی زنده شد.هرچی هم پشت سر خانمها قایم می شدم و با کتاب و آستین و دست، چهره می پوشوندم همه شون دور و برم بودند.
بعد ناهار خوشحال ازینکه با الف رودر رو نشده ام یک دفعه چنان بهش برخوردم که نزدیک بود دماغشو له کنم.
نمی دونم ماجرای نه ای که گفتم اصلا براش اهمیتی داشت یا نه
ولی هنوز احتراممو نگه میداره
میم هم که هر چی گریه داشت باید من گواهی می کردم براش چون تو هر زاویه ای توی دیدم بود. چقدر پیر شده ؟ کجاست اون جوون پر شر و شور
اون یکی از فنلاند زنگ زد تا به پسرعمه هاش تسلیت بگه
اما چنان شفاف بود صداش که انگار پشت سرم وایساده به فاتحه خونی. غربت چقدر مبادی آدابش کرده بود!
ولی هیچ کی مثل ط حال دلمو خوب نکرد
وقتی موقع ناهار شنیدم یکی میگه
این نوشابه اسرائیلیه نخور بابا
سرگردوندم و صاحب صدا رو پیدا کردم
رفیق بی غل و غش عروسک بازیهای شش هفت سالگیم
حیف که جلوی خانومش باید سر سنگین می بودم و البته که عزادار هم بودیم....
همه شون رو رها کردم. پشت سر گذاشتم.
توی خاکسپاری هوا برم داشت که از تو هم دل می کنم ، شاید دل نکندم اما وضعیت تازه ای پیش اومد، با خودم گفتم خاکسپاری از عروسی بیشتر بهم خوش میگذره...چقدر قبرها رو دوست دارم
دور هم جمع شدن آدمهایی که بعضیشون رو فقط توی مراسم مامان دوازده سال پیش دیده بودم را چقدر دوست دارم.
چقدر چشمهای اشک آلود قشنگن
به دورترین نقطه دید نگاه کردم، کوههای دور دست بنفش به نظر می رسیدند، شکل ازلیّت بودند ، شکل ابدیّت...به نظرم رسید ته ماجرا، خدا ایستاده با آغوش باز. سعی می کنم ازین به بعد خاکسپاری ها رو برم . حتی به طی کردن نهصد کیلومتر در بیست ساعت می ارزید خوب می ارزید...
و به کندن ....تمرین دل کندن هم می ارزید. اگر تو نبودی نمی فهمیدم کندن چقدر سخته...چون پیش ازین اینقدر سخت نبود ...
یا اونها اینقدر که تو زیبایی ، زیبا نبودند آن روزها...
روز روزش هم به جان کلماتت اینقدر درگیرشون نبودم. حتی اونی که فکر می کردم زبونم لال عاشقش شده ام...آره عاشقش هم شده بودم البته.
اما اینکه بشینم درباره اش به قبر به قرآن به دعا چنگ بزنم
نه
حداقل مثل این روزها نه
جمعه به دلم افتاد
گذشتن
غمی داره
که گواراست
تعالی بخشه
لطیف کننده است...
اما همیشه نمیشه در چنین اوجی بود.