رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

رستم از این بیت و غزل

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان

سلام خوش آمدید

وا رفتم. یا حسین.

نصیرات را به خاک و خون کشیدند و چهار اسیرشان را آزاد کردند.

ششصد کشته و زخمی

یک روز سیاه

ما در این جهان چه کاره ایم؟

پیروزی از آن کیست؟

چه اهمیتی دارد که لاهه به اسرائیل گفته است کودک کش

چه اهمیتی دارد که بچه ی من دو روز است بخاطر ست شدن تی شرتش با برادرش، شنگول است؟

چه اهمیتی دارد که اسم ما محور مقاومت است؟

وقتی....جز تماشا .....

من نمی توانم ....

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۰۳ ، ۲۳:۰۰
  • Just a tiny bit of dust

به نویسندگان مبتدی توصیه می کنند، اثرشان را بر حادثه و تصادف بنا نکنند، به نویسندگان بزرگ اما هیچ توصیه ای نمی کنند، چون آنها بر همه چیز کتابشان فرمانروا هستند.و هیچ حادثه ای خارج از حیطه حکمت اندیشی خالق اثر نیست. 

در جائی که بند نیامدن آتش در غزه و رفح بیش از همه به تکبر نتانیاهو، مرتبط است، مثل آن روز که قصه ی بنی اسرائیل با تکبر فرعون، پیوند خورده بود، چرا نویسنده بزرگ بار دیگر قلمی از آستین بر نیاورد و حادثه ای که یک جهان را خشنود می کند رقم نزند؟ 

شاید ماجرایی که امروز دستمان را به دعا بلند کرد نشانه ای باشد، برای اجابت دعایی که در آن نکوشیده ایم. همانطور که ماجرای رزق بهشتی مریم، دل زکریا را طور دیگری به محراب برد، دعای ما برای نجات رییس جمهورمان، شاید قرار است با دعایی برای بی سرانجام شدن شخص نتانیاهو، همراه باشد.شاید حواسمان خوب به دعا جمع نبوده است....دعا کنیم طوری که بتوانیم با قدرت به خدا بگوئیم:

و لم اکن بدعائک ربّ شقیا

  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۱۰
  • Just a tiny bit of dust

بسم الله الرحمن الرحیم

سناتور آمریکایی پیشنهاد انداختن بمب اتم بر سر مردم غزه کرد. فردا شاید آن یکی صحبت از بمباران شیمیائی و میکروبی بکند. همه شان عاجز شده اند، از خود می پرسند مگر می شود کل تمدن غرب در این مقابله کم آورده باشد؟ به این عجز اعتراف نخواهند کرد، حتی ممکن است تندروهایشان، احساس کنند تندروی بیشتری باید نشان بدهند.اما سوال اینجاست : دیگران، یعنی همه ی جهانی که نه با غزه است نه با اسراییل تا کی تماشاچی خواهند ماند، تا کی به اعتراضها و قدرت نمائی های کم اثر بسنده خواهند کرد. رئیس این ماجرا کیست؟

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۳:۱۶
  • Just a tiny bit of dust

مهم نیست بیداری رجب طیب اردوغان تحت تاثیر عملیات حسن ساکلانی هست یا نه. چرا مهم هست ازین نظر که ارزش کار یک نفر را مشخص می کند. یک شهروند ترکیه ای که بخاطر عادی بودن روابط اسراییل و ترکیه ویزای گردشگری می گیرد و در اسراییل علیه نیروهای نظامی، عملیات استشهادی می کند.

اما موضوع فقط حسن ساکلانی نیست .اینطور بگویم حسن ساکلانی فقط یک نفر نیست، آرون بوشنل فقط یک نفر نیست و این چهل و چند هزار شهید و صد و چند هزار زخمی غزه فقط یک عدد نیستند. و آن دو هزار و چهارصد دانشجویی که با خشونت در دانشگاههای آمریکا دستگیر شدند، هم عدد نیستند. نه تنها یک عدد نیستند که یک تاریخند . اگر بعد از هفت ماه جنایت بی سابقه، رجب طیب اردوغان از قطع تجارت با اسراییل دم می زند، آن هم مردی که کمیت مردم سالاری اش لنگ می زند، به خوبی می توان حقیقتی را کشف کرد. امروز همان روزی است که انسانها فوج فوج به حقانیت فلسطین می پیوندند از آرون بوشنل سینه سوخته تا رجب طیب اردوغان ریاکار. این یعنی پیروز جنگ همین حالا مشخص شده است. پیروزی ای بسیار شبیه پیروزی فتح مکه. درست است که آنجا هم منافقان و ابوسفیانها و یهودی مخفی ها ظاهرا مسلمان شدند تا بعدا سر فرصت موج سواری کنند و کیسه هاشان را پر کنند. اما ای تاریخ هشیار باش و غلبه ی گفتمانی غزه ی خون بر اسرائیل شمشیر را ثبت کن. و ای مسلمان امروز همان روزیست که باید سوره نصر را دوباره بخوانی تا جای خودت را در یاری این حقیقت به خاک و خون کشیده شده پیدا کنی.فسبح بحمد ربک واستغفره ...

ادامه دارد

راستی آیا حسن ساکلانی همان امام جمعه ای نیست که روز عید فطر خطبه نخواند و گفت وقتی مسلمانها بیدار نمی شوند چرا خطبه بخوانم؟

  • ۱ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۰۰
  • Just a tiny bit of dust

برنامه داشتن یا نداشتن، مساله این است:

 ⚡️«این مقداری که شما(تشکلها) راجع به توقّع از دولت و نظام و شخص حقیر و مانند اینها اینجا بیان کردید، بدانید چند برابرش من از شما توقع دارم

🔹 بدانید در زمانه دولت سازی هستیم. از دوران نظام انقلابی عبور کرده ایم. فقط نق نزنید. ایده بدهید برنامه بدهید، فکر کنید، راه حل بدهید. در این جهت که رسالت تاریخی شما در آن است.

 

🔹 «این حوادثی که در سطح منطقه و در سطح دنیا شما را به هیجان می‌آورد و به آنها افتخار میکنید، مربوط به کشور شما است، مربوط به جامعه‌ی شما و به انقلاب شما است.»

این ها همه محصول تلاش کشور و پیشرفت آن در الگودهی است. متوجه شدید یکی از سر فصلهای مهم نقش ایران در حوادث منطقه و دنیا را؟ همین را پیگیری کنید، همین را دنبال کنید که عقب ماندگیهایش جبران شود. 

(آرمان جهانی که باید دنبالش کنید این است) 

 

🔹 من خیلی حرفها میزنم، میشنوید، ولی دنبال نمیکنید. چرا دنبال نمیکنید؟ مشغول چه کار مهمتری هستید؟

گوینده جملات بالا همان شخصیتی هست که در مورد عملیات وعده صادق، قاطعانه خواستار طراحی گام دوم و سوم عملیات پیش از اجرای گام اول بود.

در شرایطی که دشمنان در غزه بندر می سازند و رفح را برای تبدیل شدن به جبهه ای جدید با توزیع چادر آماده می کنند و سی برابر همیشه دلار رواته تل آویو می کنند و در حال گسترش آتش جنگ هستند، 

ما چه کرده ایم؟

آیا داستان تاریخی جدیدی را که نوشته می شود، خوانده ایم؟

برنامه ی ما چیست؟

از هر مذهب و ایده و گرایش سیاسی که باشیم روی داغ زمین در غزه چشم نمی توانیم ببندیم. 

چشم بستن روی این مهیب بی همانند، نابینا وارد زندگی بعدی شدن است.

این هم که ندانیم جای ما در این هنگامه کجاست مزید نابینایی و بی دست و پایی است.

ما روز اول هیچ دوست نداشتیم ماه رجب برسد و غزه کشتارگاه کودکان باشد، تحمل آتش روی سر مردم گرسنه گروگان گرفته شده در ماه رمضان را که هیچ نداشتیم.

ولی آیا خبری برنامه ای رسانه ای رهیافتی برای اربعین و ماجرای یک سره خونبار غزه داریم؟

با چه دلی به زیارت حسین بن علی برویم و اجتماع بیست و اندی ملیونی را به رخ جهان بکشیم وقتی، برای غزه نصرت مردانه و متحدانه تدارک نکرده باشیم؟

جدا جا دارد لااقل برای اینکه امام حسین ِهر ساله ما را بپذیرد روی این پرسش کار کنیم که

برای غزه چه دستهایی در دست هم، می توان گذاشت در سراسر جهان

طی چند سال گذشته شور شرکت در همایش جهانی اربعین با تلخی این پرسش می آمیخت که: بیست ملیون نفر در یمن دارند گرسنه می جنگند و به خاطر همین آرمانی که امام حسین، آن طور دلاورانه خون قلبش را نثار کرد ، می جنگند، چرا بیست ملیون زائر اربعین برای یاری آن بیست ملیون 

ایده ای، شبکه ای ، تدارکاتی ندارند

از همگی دوستان این سوال را می پرسم:

چه کنیم برای غزه که رهبرمان از ما راضی باشند و به تبع آن مولایمان را در اربعین خشنود زیارت کنیم؟ 

کاری به نیت اثر گذاری بر میدان جنگ و پایان دادن به تجاوز رژیم صهیونیستی ولی البته در سطح مردمی و با برنامه ریزی به صورت جهانی

  • ۰ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۲
  • Just a tiny bit of dust

"به خدای ناشناخته"

عبارت بالا اسم رمانی است از جان اشتاین بک

حتما به خاطر بسپارید که این کتاب را نخوانید. حتی اگر خانه ی دوستی چشمتان به جلد آبی رنگش افتاد. حتی اگر وقتی حسابی دیرتان شده بود اما هنگام عبور از پیاده رو به بساطی برخوردید که سه تا کتاب را پنج تومن می فروخت و شما صرفا برای نجات جان کتابها از دست صاحب کم خردشان سی چهل تا کتاب سوا کردید؛ که یکیش همین کتاب بود...

نکنید این کار خطرناک را 

در این کتاب را باز نکنید.

با این کتاب سر از پس-توهای تاریک روح در می آورید.

جان اشتاین بک اینجاست تا با رمانش شما را باز هم به طبیعت وحشی آمریکا ببرد. باز هم مثل خوشه های خشم قرار است مرتب با مرگ مواجه بشوید، باز هم مقهوریت انسان در ید زمین و چشم به راهی بی تابانه اش به راه آسمان، طوری تصویر می شود که پیش از این هرگز این چنین لمسش نکرده بودید. قول می دهم حتی اگر کشاورز زاده باشید و خشکسالی محصولاتتان را اذیت کرده باشد، این طور که باران برای این رمان و آدمهایش حیاتی است ؛ باران برایتان حیاتی نبوده باشد.

دلم از اینجا می گیرد که با تمام زمینه و محتوایی که این داستان دارد؛ و از من شهری پشت میز نشین کاملا به دور است زمینه اش، باز هم این کتاب قصه ی من است و دربدری هایم.

همیشه می سوختم که چرا قرآن نصف بیشتر وقتش را صرف استقرار اندیشه ی توحید و زدودن بتها می کند؛ مثلا کاش *یشتر درباره عفاف و اخلاق و حکومت داری و رشد و توسعه و علم و فناوری بود تا ماجرای منسوخ بت/ پرستی.

اما زندگی در پیچ و خمش به من نشان داد که روح انسان خیلی مهم است؛ و علی رغم علم و فناوری و پیشرفت و دانشهای گسترده، روح آواره بشر هنوز هم مستعد پرستش چیزها اشخاص، افکار حالات و بتهایی است که هر چه هستند؛ خدا نیستند. تا اینجایش هنوز زیاد درد ندارد کم و بیش می دانستیم که انسان با روح خودش می تواند به هر چیز کم اهمیت و یا حتی مهمی جان بدهد، روح بدهد و حتی الوهیت بدهد.

چیزی که روح دربدر من را به درد می آورد این است که از این گوساله سامری هایی که سر راهم پیدا کرده ام، ندا در می آید، تحرک و بازتاب در می آید اما از آن خدای علی اعلای بلند مرتبه ظاهرا جز سکوت، ندایی نمی آید.

ممکن است شاعر وار و عارف وار جهان و هر چه در آن است را آیه های ایستاده ی کتاب سخنگوی او دانست اما روح، لامصب روح، با این دانسته ها و ایمانها و انگاشته ها و عقاید درست، خیلی سخت تر رابطه برقرار می کند تا با چیزهای دیگر....

و روح چیز مهمی است ای بشر

ای بشر دراک دریا روح توست، کاشف الواح کشتی نوح توست

ای بشر رشنال عاقل مدرن

فکر نکن دانسته هایت می تواند تو را بر هستی خودت و جامعه ات و سرنوشتت مسلط کند، نمی تواند حداقل تا زمانی که روحت همراه نشده باشد...

قلم سرکشی می کند و دلش می خواهد مثالهایی از ورود ایرانی و علم و فناوریش به جنگ غزه، چاشنی بحث بکند اما نمی گذارمش

روح انسان خیلی بیشتر از جسمش کار می کند، حواست را جمع کن و کاری که روحت با آن همراه نیست نکن، حواست را جمع کن و اگر روحت را با کسی، جایی کاری همراه نکردی ، توقع همه جور ناکامی ای داشته باش. 

حواست را جمع کن و اگر روحت معتکف بتکده ای شد بر عاقبت بخیری ات بیمناک باش حتی اگر جسمت میان بندگان صالح در حال نماز جماعت است.

جان اشتاین بک معلوم نیست خودش هم به خدا بودن جوزف، یا آن درخت یا آن صخره معتقد بوده است یا نه...اما رمانش را برای پروراندن این عقیده خوب هدایت کرده است.

او به زنده بودن و روح داشتن و قلب داشتن زمین بسیار معتقد است. 

ومن یادم از بتکده ی خویش می افتد و ...

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۴:۵۴
  • Just a tiny bit of dust

آیا کم است اینکه انسان، خود به اراده ی خویش شر به پا کند،در مرداب فرو برود، آن گاه کسی باشد که این انسان ساقط، دستش را به سوی او دراز کند و بگوید: دستم را بگیر! بیرونم بکش! نجاتم بده! آنچه بد کردم ، به اختیار کردم. تو را فرو نهادم و بد کردم. تو را انکار کردم و بد کردم. حال یک بار و برای همیشه نگهم دار! هشیارم کن! از لغزش بیش بازم دار! ...

آیا توبه کننده پشیمان جز خدا توبه پذیری دارد؟ 

پس ای برادر آواره-روح من ! بدان ! خدا هست، فقط به این دلیل که بودنش خوب است. خدا خوب است،زیرا بشر،از اعماق روح خویش محتاج اوست. 

خدا خوب است ، زیرا در بی خدایی هیچ نور امیدی نیست.

اگر یک روز ، خداوند خدا، احساس کند که انسان، بدون خدا ، می تواند در اوج رفاه روح و طهارت تن باشد، یقین بدان که در آن روز، کاری خواهد کرد که آدمیزاد خدا را به کلی از یاد ببرد.زیرا این خدای خوب ما نیست که محتاج خداپرستان است، این خدا پرستان اند که در آنِ بی خدایی و تردید کمر روحشان می شکند و در تعلیقی دردناک می مانند و به عمق سیاه چاله های همیشه دوار نا امیدی سقوط می کنند.

ای برادر انکارگرای من! بشنو که چه می گویم و به خاطر بسپار! برای انسانی که آرزو دارد طاهرانه و زیبا و پرشکوه زندگی کند و فرزندانش نیز طاهرانه و زیبا و پرشکوه زندگی کنند، خوب است که خدا باشد و خوب است که هست- بی نیاز به اثبات

برادر دردکشیده من!

خدا خوب است که باشد، زیرا به رغم نیروی غول آسای رنج

خوب است که انسان، جان پناهی داشته باشد: نوری، قله ای، سقفی، چتری،زمینی، دست ملاطفتی،لبخند زندگی سازی، الگویی، اسوه ی مطلقی...خصوصا برای درک رنجهای برخاسته از تمایل ذات حق به تلطیف روح آدمی، چه خوب است که ذات حقی وجود داشته باشد!

 

 

- شیرین است آنچه می گویی. مستدل نیست اما شیرین است.

 

خداوند شادی را آفرید و غمی را که به شادی ژرفا می بخشد؛ انسان بی اعتقاد، اندوه باطل در هم کوبنده را. 

می گویی: چرا خداوند خوب شما ، بیراه را، بد را،فساد را و خلاف را در اختیار آدمیان کم جنبه عاشق گناه قرار داد تا گرفتار شوند و در اعماق شوربختی فرو روند ...ما عارفان، عارفانه جواب می دهیم: خداوند، یقین می خواسته است که لذت راستین رسیدن به راه، در حضور بیراه باشد. ما می گوییم : خداوند ما به انسان، حق انتخاب بد مطلق و بیراه مطلق را نداد تا انسان انتخاب کند و بازگشت ناپذیر شود، بل بد و بیراهی را در اختیارش نهاد که نهایتا پله های شناخت نردبام خیر و راه باشد.

خداوند ما خواسته است که موجودی بیافریند که قدر کار را بداند و قدر مزد کار را. قدر قدرت انتخاب را و نفس انتخاب ناب را

 

خدا می داند که اگر انسان بی اعتراض می ساخت، انسان سنگ،انسان خاموش، انسان به مقصد رسیده، دیگر ساختنش ضرورتی نداشت.

 

 

در تنهایی خدای شخصی خویش را طلبیدن، خدایی را که خدای جماعت نیست، ما را به جهانی می رساند که وحدت انسانها در آن نیست. 

 

مشکل انسان بی خدایی نیست، نداشتن نظام عالی خداخواهی است.

 

روح اله به عمه اش گفت:

به گمان من مردم خدا را در دلهایشان، حذف کرده اند که به صبوری رضا داده اند. اگر خدا را با خلوص در قلب هایشان داشتند و در روحشان، یقین بر می خاستند  و تبر بر می داشتند.

شاید درست بگویی؛

اما خدا داشتن، راهبر خدا شناس می خواهد. خدا را در خلوت داشتن، فرق می کند با خدا را در کوچه ها و خیابان ها داشتن، در بازار و بر سر منبرها، در برابر شمشیر و تپانچه....

سه دیدار- نادر ابراهیمی

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۰۳
  • Just a tiny bit of dust

فکرم مشغوله

نمی دونم چنتا نماز خوندم . دیشب توی دل شب قبله ام رو گردوندی..با کلماتت نشستم...خوابم برد...کلماتت به خوابم اومدند 

گفتی نمی خونی منو

حذفم کردی 

مودبانه گفتی نه از سر مهربونی

حالام که .....

جانمازم که جمع شده ...یعنی نمازهام رو خونده ام و جمع کرده ام؟ یا موقع جمع کردن جانماز داشتم با تو حرف میزده ام؟

چرا از کنج ضمیرم تکون نمی خوری؟

چرا اینقدر دوستت دارم؟ خیلی برام عجیبه! فقط سه شنبه ی گذشته برای پیدا کردن جواب این سوال یه کتاب چهارصد صفحه ای رو قورت دادم...همه عوالم را تحویل داده بود به تکامل زیستی به هورمونها به شبکه عصبی....لعنتی اینها ربطی به ماجرای ما نداره واقعا...کجای کاری آقای نویسنده کتاب؟

پنج شنبه باغ رضوان بودم. یهویی شد دو تایی با داداشم و بدون خانواده ها اومدیم خاکسپاری .

توی سالن غسالخونه حالتی رفت که باید چیزی را به مرگ می سپردم. و من صفحه ای رو به دست مرگ دادم که به خودم امید می دادم تو گاهی بهش سر میزنی.(الکی مثلا دل کندن)

تمام بچگیهام دور قبر حاجی علی زنده شد.هرچی هم پشت سر خانمها قایم می شدم و با کتاب و آستین و دست، چهره می پوشوندم همه شون دور و برم بودند.

بعد ناهار خوشحال ازینکه با الف رودر رو نشده ام یک دفعه چنان بهش برخوردم که نزدیک بود دماغشو له کنم.

نمی دونم ماجرای نه ای که گفتم اصلا براش اهمیتی داشت یا نه 

ولی هنوز احتراممو نگه میداره

میم هم که هر چی گریه داشت باید من  گواهی می کردم براش چون تو هر زاویه ای توی دیدم بود. چقدر پیر شده ؟ کجاست اون جوون پر شر و شور

اون  یکی از فنلاند زنگ زد تا به پسرعمه هاش تسلیت بگه

اما چنان شفاف بود صداش که انگار پشت سرم وایساده به فاتحه خونی. غربت چقدر مبادی آدابش کرده بود!

ولی هیچ کی مثل ط حال دلمو خوب نکرد 

وقتی موقع ناهار شنیدم یکی میگه

این نوشابه اسرائیلیه نخور بابا

سرگردوندم و صاحب صدا رو پیدا کردم

رفیق بی غل و غش عروسک بازیهای شش هفت سالگیم

حیف که جلوی خانومش باید سر سنگین می بودم و البته که عزادار هم بودیم....

همه شون رو رها کردم. پشت سر گذاشتم.

توی خاکسپاری هوا برم داشت که از تو هم دل می کنم ، شاید دل نکندم اما وضعیت تازه ای پیش اومد، با خودم گفتم خاکسپاری از عروسی بیشتر بهم خوش میگذره...چقدر قبرها رو دوست دارم

دور هم جمع شدن آدمهایی که بعضیشون رو فقط توی مراسم مامان دوازده سال پیش دیده بودم را چقدر دوست دارم.

چقدر چشمهای اشک آلود قشنگن

به دورترین نقطه دید نگاه کردم، کوههای دور دست بنفش به نظر می رسیدند، شکل ازلیّت بودند ، شکل ابدیّت...به نظرم رسید ته ماجرا، خدا ایستاده با آغوش باز. سعی می کنم ازین به بعد خاکسپاری ها رو برم . حتی به طی کردن نهصد کیلومتر در بیست ساعت می ارزید خوب می ارزید...

و به کندن ....تمرین دل کندن هم می ارزید. اگر تو نبودی نمی فهمیدم کندن چقدر سخته...چون پیش ازین اینقدر سخت نبود ...

یا اونها اینقدر که تو زیبایی ، زیبا نبودند آن روزها...

روز روزش هم به جان کلماتت اینقدر درگیرشون نبودم. حتی اونی که فکر می کردم زبونم لال عاشقش شده ام...آره عاشقش هم شده بودم البته.

اما اینکه بشینم درباره اش به قبر به قرآن به دعا چنگ بزنم

نه

حداقل مثل این روزها نه

 

جمعه به دلم افتاد

گذشتن

غمی داره

که گواراست 

تعالی بخشه

لطیف کننده است...

اما همیشه نمیشه در چنین اوجی بود.

 

  • ۱ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۰۶
  • Just a tiny bit of dust

چی میشد اگر برق و امکانات صوتی جور میشد ، سفر حسرتی جور میشد یه دفعه خودت رو می دیدی کجا؟

یه  جای مهم

و اونجا صدای  سلحشور پیچیده بود توی محله های غزه توی دیرالبح و رفح توی شجاعیه و جبالیا توی خان یونس و نصیرات توی بیمارستان شفا و المعمدانی

داشت به نقل از محمدمصطفی می خواند

ما ذکر خبرنا هذا فی محفل من محافل اهل الارض و فیه جمع من شیعتنا و محبینا و فیهم مهموم الا و فرج الله همه و فیهم مغموم الا و کشف الله غمه

بعد واکنش عربهای مهموم و مغموم غزه را می دیدیم.

بعد نگاهشون می کردیم و می گفتیم کسای یمانی یعنی جبهه خانه است و مبارزه خانوادگی

بعد سلام دسته جمعی با دل میدادیم به اسماعیل حنیه 

که عید فطرش عید قربان شد

سلام بر اسماعیل وقتی ابراهیم از او پرسید

فانظر ماذا تری

سلام بر اسماعیل وقتی پاسخ داد 

یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شاءالله صابرا

سلام بر اسماعیل وقتی خبر شهادت فرزندانش را به او دادند

سلام بر امتی که رهبرانش هم  مساوی مردمش جهاد می کنند

سلام بر خانواده وقتی جبهه می شود

سلام بر اسماعیل

  • ۰ نظر
  • ۲۵ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۰۵
  • Just a tiny bit of dust

*بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین

اللهم صل علی محمد و آل محمد*

 

زندگی انسان به ظاهر در زمین است ولی بُن و اساس و پایه‌های مستحکم آن در آسمان است.

 

 به همین دلیل انسان آنقدر که آسمانی است، زمینی نیست. 

آنچه اتصال انسان با آسمان را پس از خلق شدن ایجاد می‌کند *"رزق"* نامیده می‌شود. 

 

رزق هر آن چیزی است که از آسمان نازل می‌شود و جلوه‌ای از حیات را برای انسان متجلی می‌سازد. 

 

نزول رزق مانند نزول آب از آسمان در مرتبه بالا به گونه‌ای و در مرتبه پایین به شکلی دیگر است. 

 

این انعطاف در حضور متنوع در مراتب است که آن را به عنوان سبب اتصال زمین با آسمان کرده است.

 

پیام رزق به انسان، پیام رهایی از تعلقات زمینی و احساس تعلق به مقام قدسی آسمان است. اگر کسی به این پیام بی‌اعتنا باشد یا آن را نشنود، رابطه خود با آسمان را قطع‌شده می‌بیند و در زمین به جستجوی لذت و کامیابی می‌گردد. و لذت‌های دنیا نه او را سیراب می‌کند و نه کامیاب! 

 

خاصیت رزق، دلبند کردن انسان با مفاهیم حقیقی و حقایق است. 

در این صورت، با تناول هر رزقی تعلقی زمینی از فرد برداشته می‌شود و محبتی آسمانی در او می‌نشیند و رفته‌رفته قلب کانون محبت حقایق می‌گردد و فرد را *آیة‌الله* می‌کند. 

 

 

۱۱ آبان ۱۴۰۱

#رزق

 #آیة‌.الله

#دستنوشته_استاد_احمدرضا_اخوّت

  • ۰ نظر
  • ۱۹ فروردين ۰۳ ، ۲۲:۴۵
  • Just a tiny bit of dust